روان ما همچون جسم ما به مراقبت دائمی نیاز دارد. بدن ما زمانی که سیستم دفاعی اش ضعیف میشود، ویروس ها راحت تر به درون آن نقوذ میکنند و جا خوش میکنند. مشکل سیستم دفاعی بدن با بعضی از ویروس ها این است که انها مدام تغییر شکل میدهند و به همین دلیل از ورودی های بازرسی عبور میکنند بدون آنکه شناخته شوند. با کمی تخفیف میتوان همین مشکل را به ساخت روانی تعمیم داد. ما در تجربه های زندگی می آموزیم که چه کسانی را به خلوت خصوصی خودمان راه دهیم که آسیبی به ما نرسانند، ولی انسانهائی که قصد دارند به ما اسیب برسانند همچون ویروسها تغییر شکل میدهند و اگر خوب نقاب دروغین خود را بر چهره نگه دارند به راحتی وارد حریم خصوصی ما میشوند و آسیبهای جبران ناپذیری به ما میزنند. من چند سال پیش از تیمار ساختار دفاعی روحم غفلت کردم و به ورطه خوش باوری در غلطیدم و از روی بد شانشی یکی از این ویروسهای خطرناک از موقعیت استفاده کرد و به زندگی خصوصی من وارد شد. هر چند بیش از سه سال طول کشید تا آن ویروس را از زندگی ام بیرون کنم ولی لطمات زیادی به من زد. اما این تجربه درسهای آموزنده بسیاری داشت که سیستم دفاعی روح مرا تقویت کرد. مراقب ویروسهائی که با ماسک عشق به شما نزدیک میشوند باشید.
در گوشه های ذهنم خاطراتی لانه کرده اند که هر از گاهی خود را نشان میدهند. گوئی به من یاد آوری میکنند که برایم مهم هستند. سماجت دائمی این خاطرات مرا بر آن داشت که انها را به شکل نوشتاری ثبت کنم شاید در فرایند نوشتن آنها چرائی ماندگاری آنها نیز بر من چهره بنماید.
۱۳۹۳ آبان ۲, جمعه
نقاب...
روان ما همچون جسم ما به مراقبت دائمی نیاز دارد. بدن ما زمانی که سیستم دفاعی اش ضعیف میشود، ویروس ها راحت تر به درون آن نقوذ میکنند و جا خوش میکنند. مشکل سیستم دفاعی بدن با بعضی از ویروس ها این است که انها مدام تغییر شکل میدهند و به همین دلیل از ورودی های بازرسی عبور میکنند بدون آنکه شناخته شوند. با کمی تخفیف میتوان همین مشکل را به ساخت روانی تعمیم داد. ما در تجربه های زندگی می آموزیم که چه کسانی را به خلوت خصوصی خودمان راه دهیم که آسیبی به ما نرسانند، ولی انسانهائی که قصد دارند به ما اسیب برسانند همچون ویروسها تغییر شکل میدهند و اگر خوب نقاب دروغین خود را بر چهره نگه دارند به راحتی وارد حریم خصوصی ما میشوند و آسیبهای جبران ناپذیری به ما میزنند. من چند سال پیش از تیمار ساختار دفاعی روحم غفلت کردم و به ورطه خوش باوری در غلطیدم و از روی بد شانشی یکی از این ویروسهای خطرناک از موقعیت استفاده کرد و به زندگی خصوصی من وارد شد. هر چند بیش از سه سال طول کشید تا آن ویروس را از زندگی ام بیرون کنم ولی لطمات زیادی به من زد. اما این تجربه درسهای آموزنده بسیاری داشت که سیستم دفاعی روح مرا تقویت کرد. مراقب ویروسهائی که با ماسک عشق به شما نزدیک میشوند باشید.
۱۳۹۳ مهر ۱۱, جمعه
سقوط
همیشه از لحن بیان پدرم تشخیص میدادم که انتظار او در جدی گرفتن حرفش تا چه میزان است. آن روز به محض اینکه از مدرسه آمدم مادرم گفت دستات و بشور برو اتاق مهمانحانه. تعجب کردم در آن وقت روز در اتاق مهمانخانه چه خبر میتوانست باشد، وارد که شدم پدرم تکیه اش را به پشتی داده بود و روبرویش مرد جوانی با سبیلهای پر پشت مشکی نشسته بود. سلام کردم، پدرم گفت کاظم اقا پسر اقای رشیدی از تهران آمده،قاطعیتی که در بیان پدرم بود فهمیدم که باید با احترام کامل با کاظم اقا برخورد کنم . آقای رشیدی رفیق قدیمی پدرم بود که در دوران جوانی با همدیگر شریک بودند. کاظم اقا با صدائی مهربان گفت سلام بیا بنشین اینجا پهلوی من. مرد خوش صحبت و مهربانی به نظرم آمد. با دقت به حرفهایش گوش میدادم و سعی میکردم مودبانه پرسش هایش را پاسخ دهم. از صحبتهائی که قبلا در خانه شنیده بودم میدانستم که او مخالف شاه بوده و به همین دلیل زندانی شده بوده است. از بین صحبتهایش متوجه شدم که دوره زندانی بودنش تمام شده و به او اجازه داده اند که آخرین سال پزشکی در دانشگاه به اتمام برساند. او برای یک سفر کوتاه به شهرما آمده بود، گویا شناسنامه اس در شهر ما صادر شده بود و او ناچار بود حضورا مراجعه کند. در آغاز سنین نوجوانی بودم و خواستم کمی جلوی او پز بدهم و به همین دلیل نوار پری زنگنه را در ظبط صوت گذاشتم ، هنوز خیلی خوب به خاطر دارم که گفت آهنگ " ما چون دو دریچه" را دوباره برایش پخش کنم. در همان بعد از ظهر کوتاه زندانی سیاسی برای من انسانی تعریف شد در هیبت او. خون گرم، دانشمند و مهربان. با چنین ذهنیتی زندانیان سیاسی برای من انسانهای قابل ستایشی شدند ، که تجسم کامل صداقت، شرافت و انسانیت بودند. در سالهای زندگی در مهاجرت با تعدادی از این زندانیان برخورد نزدیک داشته ام و کم نبوده اند مواردی که تعجب مرا بر انگیخته اند، چرا صفتهای زشتی در آنها دیدم و اعمالی از بعضی از آنان سر زد که تصویری که از زندانی سیاسی در ذهنم داشتم در هم ریخت. مدت زیادی طول کشید تا توانستم به خودم بقبولانم که زندانی سیاسی بودن مترادف با تمام فضیلتهای انسانی نیست. چند سال پیش در جمعی بودم که شخصی وقتی متوجه شد زادگاهم کدام شهر است از من پرسید فلان شخص را میشناسی؟ که از اتفاق روزگار کسی را که او نام برد دوست قدیمی من بود که چندین سال را در زندان گذرانده بود و من هم با افتخار گفتم که بله او را خیلی خوب میشناسم، ولی در جواب داستانهائی را شنیدم که دوست مرا به عدم مقاومت و مسئول بودن در مرگ رفقایش متهم میکرد. من در آن لحظه از دوستم دفاع کردم و گفتم انسان از گوشت و خون ساخته شده و هر کس توان محدودی دارد. من هنوز بر این باورم که آنچه انسانها در زیر فشار های شدید جسمی و روحی انجام میدهند، نمیتواند جرم محسوب شود. چند سالی از آن صحبت گذشت و من در ارتباطی دوباره با دوست سابقم قرار گرفتم. ارتباطی که او با رفتارش آخرین میخ را بر تابوت باور من به اینکه زندانی سیاسی بودن برابر با پایبندی به اصول و صداقت است، وارد کرد. در مدت دو سالی که این ارتباط بر قرار شد دریافتم که او انسان حقیری شده است که شلاق اگر چه جسم او را زخمی کرده است، ولی از درون حقارتی نهانی عیان شده است که شاید همیشه وجود داشته است. وقتی داستان را برای یکی از دوستانم بیان کردم جمله ای گفت که مرا لرزاند: " به یاد داشته باش که لاجوردی هم زندانی سیاسی بوده است". زندانی سیاسی بودن شرط لازم و کافی برای انسان بودن نیست. بدون شک بسیاری از این عزیزان انسانهای والا و فر هیخته ای هستند ولی بدون شک خمیره آن را از قبل داشته اند.
۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۸, یکشنبه
ستوان هرکول پوارو
ستوان هرکول پوارو
چند روز پیش مصاحبه ای را دیدم که هوشمند عقیلی
خواننده ای که با آهنگ فردا تو می آیی برای نسل من خاطره آفرید ، در آن مصاحبه
خاطره ای تعریف کرد که مرا به فکر فرو برد. عقیلی گفت که شعر ترانه را ناچار شدند
که عوض کنند چون ساواک شعر اول را کنایه آمیز میدانست. این خاطره مرا به یاد خاطره
ای انداخت که خودم تجربه کرده بودم.
در اوان نو جوانی به سینمای آزاد در شهرمان
پیوستم و با شوق و ذوق دوربین 8 میلیمتری را به دست گرفتم که روی فدریکو فلینی را
کم کنم. با یکی از دوستانم که او هم هم سن من بود و با هم در سینما آزاد به خلق
آثار گمنام هنری میپرداختیم، دست به کار ساختن یک فیلم مستند در رابطه شهر مان
شدیم و سه پایه فیلمبرداری را در خیابان بر پا کردیم تا صحنه های مستند از خیابان
را ثبت کنیم، که پاسپانی آمد و پرسید چه کار میکنیم و ما گفتیم فیلمبرداری میکنیم،
پرسید اجازه دارید؟ گفتیم مگه اجازه لازمه؟ گفت آره و دوربین ما را ظبط کرد و ما
را به شهربانی برد. افسر نگهبان پس از سوال و جواب ما را به بخش آگاهی مراجعه داد
و من و دوستم وارد اتاقی شدیم که با یک پرده سیاه زخیم از دیگر اتاقها جدا شده بود
و به ما گفتند همانجا بنشینیم. مردی با سبیلهای پر پشت و کت و شلوار خاکستری اطو کشیده که پیراهن سفید و کراوات او را همراهی میکردند، روی صندلی لهستانی نشسته
بود و با دقت متنی را مطالعه میکرد و حتی سرش را بلند نکرد که ببیند ما کی هستیم.
نمیدانم چه مدتی من و دوستم در آنجا نشستیم، ولی میدانم که خیلی طولانی بود. در
تمام مدتی که منتظر بودیم مرد سبیلو که کمی هم چاق بود غرق در مطالعه متنی بود که احتمالا خیلی مهم بود و یا شاید میخواست به ما بقبولاند که کارش خیلی مهم است، شاید گزارش ویژه ای بود در رابطه با امنیت کشور و یا هر چیز دیگر، ولی فکر کنم یا درک مطلبش ضعیف بود و یا عمدا وقت را کش میداد
تا اعصاب ما را خرد کند، چون برای خواندن هر صفحه کلی وقت صرف میکرد. شاید هم کند
ذهن بود. در هر صورت پس از یک مدت طولانی سرش را از روی کاغذ بلند کرد و گفت چه
خلافی کردید؟ ما هم گفتیم که خلافی نکرده ایم، داشتیم فیلمبرداری میکردیم. چند
سوال هم در رابطه سینما آزاد کرد و آخرش گفت که اگر می خواهید مجوز فیلمبرداری
بگیرید باید یک گزارش بنویسید که در سینما آزاد چه کار میکنید و چه کسانی به آنجا
می آیند و چه فعالیتهائی دارند و آن گزارش را به او تحویل بدهیم. با گذشت تمامی این سالها هنوز چهره او را به خاطر دارم و خیلی
خوب به خاطر دارم که در آن اتاق مرموز حسی به من میگفت که او دارد نقش بازی میکند.
وقتی با سبیلهایش بازی میکرد حرکتش مصنوعی به نظر می آمد. شاید فکر میکرد هرکول
پوارو وطنی است. من و دوستم از شهربانی که بیرون آمدیم قرار گذاشتیم که بعد از آن
مخفیانه فیلمبرداری کنیم و آن گزارش را هم هرگز برای او نفرستادیم.
۱۳۹۳ فروردین ۲۰, چهارشنبه
شاید یک رمان بنویسم
این روزها در فکر نوشتن یک داستان با الهام از واقعیت زندگی هستم. شاید یک رمان بشود. هنوز نمیدانم چه خواهد شد.
همین
همین
۱۳۹۲ بهمن ۱۵, سهشنبه
درس اول
در زندگی روزهائی هستند که هر گز فراموش
نمیکنیم، نه تنها فراموش نمیکنیم بلکه آنها را با تمام جزئیات و لحظه به لحظه به
خاطر می آوریم، و این به خاطر آوردن، یک شکل ساده یاد آوری مثل دیدن یک اشنا در
خیابان و یا چیزی شبیه به آن نیست. جنس این خاطرات و شکلی که آنها را به خاطر می
آوریم نسبت به دیگر تجربه های روزانه متفاوت است، چون هر لحظه آن را هم به یاد می
آوریم و هم با تمام وجودمان حس میکنیم. آن روز را به یاد می آوریم، حس میکنیم و
دوباره زندگی میکنیم. گوئی تمام حس ما دوباره زنده میشود و آن تجربه و یا آن روز
مهم را برای ما زنده میکند، رنگها، عطر ها، صدا ها و حتی وزش آرام نسیم صبحگاهی را
با گذشت چندین سال از آن روز،همچنان یک تجربه زنده حس میکنیم. این روز ها روزهائی
هستند که در زندگی ما از اهمیت ویژه ای برخوردارند، یکی از این روزها اولین روز
مدرسه است، روزی که به دنیای دیگری قدم میگذاریم. بدون شک روز اول مدرسه برای
کودکان امروز، با آنچه من و نسل من تجربه کرده است متفاوت است ولی برای من اولین
روز مدرسه ام هم چنان روزی است که هر زمان آن را به خاطر می آورم همان حسی را دارم
که در روز اول مهر 1342 داشتم. خواهرم که فرزند ارشد خانه بود و دانش آموز
دبیرستان برای من بارها توضیح داده بود که مدرسه جای خوبی است و من آنجا خواندن و
نوشتن یاد میگیرم و دوستان خوبی پیدا میکنم. از یک ماه قبل یک دست کت و شلوار قهوه
ای برایم به سلیقه خواهرم خریده بودند و آنرا در کمد به چوب رختی آویزان کرده
بودند. و چند بار خواهرم آن را به تن من امتحان کرد که مطمئن شود که اندازه من
است. شاید یک هفته قبل از شروع مدارس بود که یک پیراهن سفید که یقه اش مثل مقوا
محکم بود به مجموعه کت و شلوار اضافه شد. هنوز سفیدی پیراهن و سختی بستن دکمه یقه آن که
خیلی خشک و غیر قابل انعطاف بود را میتوانم حس کنم. خواهرم تاکید داشت که در مدرسه
باید مرتب و مثل یک آقا بنشینم و گوش به درس معلم بدهم. هر چقدر به مغزم فشار می
آورم به خاطر نمی آورم که چه کسی مرا تا مدرسه همراهی کرد، تنها چیزی که خوب در
خاطرم مانده است این است که باید در حیاط مدرسه در صف کلاس اولی ها به صف
میایستادیم، هر کلاس صف ویژه خود را داشت که در یک مربع بزرگ دور تا دور حیاط
مدرسه ایستاده بودیم و بعد از سخنرانی
رئیس مدرسه مثل سرباز های پادگان با راهنمائی یکی از معلمها به طرف کلاس رفتیم.
وارد کلاس که شدیم ناظم مدرسه همراه معلم کلاس اول که هر دو مرد بودند آنجا
ایستاده بودند و ما را طبق بلندی قد در نیمکتها که هر کدام برای چهار نفر جای کتاب
داشت تقسیم کردند. من سفارش خواهرم تمام روز در ذهنم بود که آدم باید در مدرسه
مرتب و منظم بنشیند و به حرف معلم گوش فرا دهد. تمام روز تمام حواسم به این بود که
معلم چه میگوید. برای من او مرد بزرگی بود، که همه چیز را میدانست. آن روز معلم به
ما گفت که باید فردا برای خرید کتابهایمان پول بیاوریم و وقتی کتاب ها را خریدیم
درس شروع میشود. البته قبل از آن اسم تمام شاگردان را پرسید و در جلوی اسم هر دانش
آموزدر یک دفتر جلد مقوائی بزرگ در قطع بزرگ که روی میزش بود علامت گذاشت. بعدا
فهمیدم هر روز این کار را میکند و اسم این کار حاضر غایب است. آن روز معلم به ما
گفت که ساعت 12 مرخص میشویم. به خانه که رسیدم لباسهایم را طبق سفارش خواهرم مرتب
و منظم در کمد گذاشتم و احساس کردم که راحت شدم. تمام روز یقه خشک پیراهن گردنم را
آزار میداد ولی فکر میکردم که مدرسه همین است. فکر کنم روز دوم یا چند روز بعد بود
که اولین تصویر واقعی از مدرسه را تجربه کردم. مثل روز های قبل به صف شدیم و همچون
سرباز های کوچک به کلاس رفتیم که همزمان مستخدم مدرسه همراه با ناظم و پسر بچه ای
که احتمالا کلاس دوم یا سوم بود وارد شدند. نمیدانم جرم آن بچه چه بود، فقط به
خاطر دارم که پاهای او را به یک چوب بلند بستند و ناظم او را با ضربه های جانانه
ترکه بر کف پاهایش تنبیه کرد، من آنروز فهمیدم نام این نوع تنبیه فلک کردن است، و
این آخرین باری بود که ناظم مدرسه حق داشت قانونا از فلک کردن به عنوان تنبیه
استفاده کند. چون از سال بعد ممنوع شد. تصویری که خواهرم از مدرسه برای من ترسیم کرده
بود با واقعیتی که من تجربه میکردم هیچ نسبتی نداشت. نمیدانم چرا ولی آنچه که به
ما درس میدادند نیز با زندگی واقعی رابطه
ای نداشت. هنوز تصویر زیبائی را که در زیر آن نوشته شده بود "ماما بادام
داد" را به خاطر دارم و اینکه هرچه فکر میکردم به خاطر نمی آوردم که مادرم به
من بادام داده باشد، و پرسش بعدی در ذهن من این بود که آیا "ماما" همان
مادر است. ظاهرا باید منظورشان مادر بود ولی چرا ماما را انتخاب کرده بودند نمی
فهمیدم. تصویری هم که از مادر کشیده بودند هیچ شباهتی به مادر من و یا مادر
دوستانم نداشت. فقط همین یک درس نبود که برای من نا مانوس جلوه میکرد، من هیچ
ارتباطی با بقیه درسها هم بر قرار نمیکردم. "آن مرد با اسب آمد" هیچ
گونه واقعیتی را برای من بیان نمیکرد. تنها مردانی که با اسب می آمدند و من دیده
بودم درشکه چی ها و گاریچی ها بودند که آنها هم سوار بر اسب نمیشدند بلکه از اسب
برای کشیدن گاری و یا درشکه استفاده میکردند و قیافه شان هم به هیچ وجه رشید و
رعنا نبود. درشکه چی ها که اکثرا تریاکی بودند و تفریح ما این بود که دنبال درشکه
بدویم و پشت درشکه سوار شویم، که آن هم با شلاق درشکه چی که ماهرانه ما را هدف
میگرفت به اتمام میرسید. گاری چی ها هم که به بی ادبی شهره بودند و هر وقت پدر
مادر ها می خواستند به کسی توهین کنند به
او لقب " گاریچی" میدادند. اسبها هم هیچ شباهتی به اسب کتاب فارسی
نداشتند، آنها اندامی کشیده و ورزیده نداشتند و بیشتر چاق و تنبل به نظر می آمدند.
در عمل فهمیدم که با آن لباس اطو کشیده نمیشود هر روز به مدرسه رفت و کم کم لباسم
عادی تر و راحت تر شد. رفتن به دستشوئی برایم به کابوسی تبدیل شده بود، توالت ها
آنقدر کثیف بود که باید کلی وقت میگذاشتی که یک جای تمیز برای گذاشتن پاهایت پیدا
کنی، در یک کلام گوه از در ودیوار توالت ها میبارید. در هر صورت سال اول گذشت و من
در واقع چیز زیادی نیاموختم، و این به این خاطر بود که قبل از شروع مدرسه خواهرم
الفبا و کمی خواندن و نوشتن در خانه به من آموخته بود و به همین دلیل مدرسه برای
من خسته کننده بود. معلم کلاس اول مرد جوانی بود که همیشه شلوار سورمه ای اتو
کشیده به تن داشت و او برای من خدا بود. من فکر میکردم که او همه چیز میداند و از
همه چیز بی نیاز است، برای همین وقتی یک روز اتفاقی که با پدرم به خیابان رفته
بودم و آقای معلم را در حال خرید از بقالی دیدم دنیای ذهنی ام به کلی در هم فرو
ریخت. برایم باور کردنی نبود که او هم به غذا احتیاج دارد. بزرگترین درسی که در
سال اول آموختم این بود که یاد گرفتم که باید مواظب خودم باشم اگر نه آقای
ناظم با چوب نازکی که هر روز در دست دارد به سراغ آدم می اید. اولین تعطیلات
تابستان به سرعت گذشت و به کلاس دوم رفتم. تغییر مهمی در مدرسه رخ داده بود و آن
اینکه اولین گروه فارغ التحصیلان زن مدرسه تربیت معلم در مدرسه ما استخدام شده
بودند. سیستم آموزشی آن زمان به دو بخش ابتدائی و متوسطه تقسیم شده بود. دوره
ابتدائی از کلاس اول تا ششم بود و متوسطه از هفتم تا کلاس دوازدهم. وقتی به کلاس
دوم رفتم تمام معلمهای مرد را از کلاس اول تا سوم با معلمهای زن جایگزین کرده
بودند. ناظم بخش اول تا سوم هم زن انتخاب شده بود. در واقع حظور دختران جوان و خوش
لباس عطر دلپذیری را به مدرسه آورده بود. این تحول از یک نظر زیبا بود و از طرفی
مساله را کمی غریب میکرد. معلمی که برای کلاس دوم ب که کلاس من بود درس میداد دختر
جوانی بود که بعد از گرفتن دیپلم با گذراندن یک دوره یک ساله مشغول کار شده بود.
او همیشه با دامن کوتاه و ناخنهای لاک زده سر کلاس می آمد و برای ما که در فرهنگ
مرد سالار بزرگ شده بودیم حرف شنوئی از او دشوار بود. مشکل دیگر این بود که هیچ
شباهتی به دختر هائی که در اطراف من بودند نداشت. شاید خواهرم بیشترین تشابه را با
او داشت و همین شباهت پذیرش معلم زن را با آن نوع لباس پوشیدن راحت تر میکرد، ولی
برای همه پذیرش این مساله آسان نبود. معلمی با آن پوشش برای اکثر شاگردان غریبه
بود و این به خاطر شرایط ویژه ای بود که مدرسه داشت. مدرسه ای که من میرفتم در
واقع مدرسه ای بود نو ساز و به زمان خودش مدرسه ای بود که با رعایت اصول معماری که
پاسخ گوی نیاز های یک مدرسه باشد ساخته شده بود. از در مدرسه که وارد میشدی محوطه
بسیار وسیعی حیاط مدرسه را تشکیل میداد که در دو طرف سمت چپ و راست آن دو رشته
ساختمان با پنجره های بزرگ و که نور گیر کافی داشتند ساختمان مدرسه را تشکیل
میداد. در سمت چپ کلاس های اول تا سوم و در سمت راست چهارم تا ششم قرار داشت. در
وسط حیاط مدرسه هم تیرک بلند پرچم قرار داشت. هر روز صبح شاگردان هر یک در صف
کلاسهای خود می ایستادند، ناظم مدرسه اگر قرار بود شاگردی را تنبیه کند این کار را
در جلوی همه انجام میداد، سپس یکی از شاگردهای کلاس سوم که اتفاقا نسبتی با ناظم
مدرسه داشت مراسم نیایش را به جا می آورد که با به نام خدا آغاز میشد و با جمله
"خداوندا شاهنشاه ما را از گزند روزگار حفظ بفرما" پایان می یافت. بعد
از مراسم نیایش همگی مثل سربازخانه به صف به سر کلاسها میرفتیم. البته به محض اینکه
از چشم ناظم دور میشدیم صف به هم میخورد و هورا میکشیدیم و به سمت کلاس هجوم
میبردیم و همیشه صدای یکی از معلمها شنیده میشد که ما را وحشی خطاب میکرد. این
مدرسه 12 کلاس داشت، چون از هر کلاس دو تا بود یکی الف و یکی ب، مثل کلاس دوم الف
و ب. آنچه این مدرسه را به شکلی از دیگر مدارس متمایز میکرد محل آن بود. مدرسه در
انتهای غربی شهر شاخته بودند، جائی که آسفالت خیابان تمام میشد و شهر نشینی به
اتمام میرسید و مسیر سیلابی که در زبان عامه به رودخونه خشکه شناخته میشد و تنها
در زمستانها در آن آب بود شهر را از منطقه کشاورزی جدا میکرد. اما یک تحول بزرگ
اجتماعی در حال شکل گیری بود، نتایج جانبی انقلاب موسوم به سفید شاه کم کم نمایان
میشد، هجوم روستائیان به شهر ها. با انقلاب سفید نظام ارباب و رعیتی در ایران ملغی
شد، برای آنها که این نظام را نمیشناسند شاید بهتر باشد یک توضیح مختصر بدهم.سیستم
فئودالی ایران به این شکل بود که ارباب صاحب روستا(ها) هم مالک زمین بود و هم صاحب
ساکنین روستا که در واقع رعیت او بودند. فئودالهای بزرگ صاحب چندین روستا و آبادی
بودند که هر آنچه در ملک آنها بود متعلق به آنها بود و رعیت ها اجازه نقل مکان از
روستا را بدون اجازه ارباب نداشتند. میشود انرا به شکل خاصی از برده داری تعبیر
کرد. با لغو این نظام انبوه روستائیان آزاد شده به شهر ها برای یافتن کار هجوم
آوردند و از آنجا که سرمایه کافی نداشتند در حاشیه شهر ها در خانه های محقر سکنی
گزیدند. بخش زیادی از این مهاجران در آنسوی مسیر سیلاب ساکن شدند که به لب رودخونه
ای ها مشهور شدند. در شهر برای اولین بار فرزندان آنها امکان سواد آموزی یافتند و
نزدیکترین مدرسه به آنها مدرسه ای بود که من میرفتم. از ظاهر شاگردان به راحتی
میشد حدس زد که چه کسی بزرگ شده شهر و بومی است و چه کسی مهاجر. لباسهای ژنده و صورت های
رنگ پریده نشان از حال زار خانواده ها بود. خیلی خوب به خاطر دارم روزی را که خانم
معلم کلاس دوم که سعی میکرد آخرین دستاوردهای آموزشی را که در دوره تربیت معلم
آموخته بود به کار ببندد و از یکا یک شاگردان خواست که خودشان را معرفی کنند و
بگویند پدرشان چه کاره است، برای اولین بار با واژه فعله آشنا شدم. تقریبا تمام
شاگردانی که از آن طرف رودخانه آمده بودند پدرشان فعله بود، یعنی کارگر غیر ماهر
ساختمانی. خواهرم اصرار زیادی داشت که من مرتب و خوش لباس به مدرسه بروم، برای او
خیلی مهم بود که من هم بچه منظم و حرف گوش کنی باشم و هم لباس خوب بپوشم، ولی او
از واقعیت مدرسه بی اطلاع بود، برای من مهم بود که بتوانم خودم را عضوی از کلاس
بدانم و با همکلاسی هایم دوست باشم. پوشیدن لباسی که او از من میخواست بین من و
دیگران فاصله می انداخت. من نمیخواستم به خاطر ظاهرم توسط دیگران کنار گذاشته شوم
و کم کم نارضایتی خودم را از این مساله بروز میدادم، تا اینکه مادرم را راضی کردم
که پالتوئی را که از پدرش به یادگار مانده بود کوتاه کند که من در زمستان بپوشم و
در این کار موفق شدم. یک پالتوی رنگ و رو رفته که تا نوک پایم میرسید و خودم را در
آن محفوظ حس میکردم و همرنگ دیگران بودم. کم کم مدرسه برایم خسته کننده شده بود،
زنگ های تفریح را به بازی و شرارت میگذراندم. در پشت ساختمانهای سمت راست محل
بازی بود که چرخ و فلک ، سرسره، الاکلنگ و تاب نصب کرده بودند که بچه ها استفاده
کنند ولی بدون حظور معلم اجازه چنین کاری را نداشتیم. و فقط شاگرد های کلاس های
چهارم تا ششم حق استفاده از آنها را داشتند. تقزیبا ورود به آن منطقه مثل ورود به
منطقه ممنوعه بود. شاگرد های ساختمان سمت راست همه بزرگ به نظر می آمدند، بعد ها
فهمیدم که یک هسته شر در بین آنها بود که بساط قمار و کارهای خلاف در انحصار آنها بود.
آنها شاگردانی بودند که چندین سال مردود شده بودند و از نظر مدیریت مدرسه شاگرد
های نا بابی بودند. تا اینکه یک روز رئیس مدرسه همراه ناظم در صف صبحگاهی حاضر
شدند به همراه سه برادر که از شاگرد های شرور مدرسه بودند و بر سر هر یک از آنها یک
کلاه بوقی گذاشته بودند. رئیس مدرسه طی یک سخنرانی آتشین آنها را به جرم دزدی از
مدرسه اخراج کرد. کلاس دوم با یک ماه تمام غیبت به خاطر ابتلا به سرخک مصادف شد.
وقتی در اواسط بهمن به کلاس بازگشتم خانم معلم کلی مرا تشویق کرد و آرزو کرد که
دیگر بیمار نشوم. من علاقه خاصی به خانم معلم داشتم، با اینکه هفته ای یکبار به
خاطر مشق هائی که ننوشته بودم مرا تنبیه میکرد، ولی با این حال از او دلخور نبودم.
برای او هم قابل درک نبود که چرا من بدون اینکه مشقهایم را بنویسم، میتوانم دیکته
را بدون غلط تحویل بدهم. البته این را مدیون تلاش خواهرم بودم که قبل از شروع
مدرسه برای آموزش من وقت کافی گذاشت، و بعضی وقتها از من برای یاد گیری درسهای
خودش استفاده میکرد. به یاد دارم برای اینکه درسهای خودش را به خاطر بسپارد آنها
را برای من توضیح میداد و به همین دلیل من اطلاعات زیادی راجع به ساختمان گل و
گرده افشانی و غیره داشتم. کلاس دوم هم گذشت و در سومین سال تحصیل من در مدرسه،
اتفاق بسیار خاصی افتاد. معلم کلاس سوم خانمی بود بسیار زیبا و محجوب که من
عاشقانه دوست داشتم او را نگاه کنم. اما منظورم از اتفاق خاص این نبود. فکر کنم
تقریبا یک ماه از شروع مدارس گذشته بود که خانم معلم برای ما توضیح داد که از هفته
آینده هر روز راس ساعت 10 در کلاس به همه غذا میدهند و هر کس باید یک لیوان
پلاستیکی برای خوردن شیر گرم با خودش بیاورد. چند روزی بود که میدیدم در گوشه ای
از حیاط مدرسه نزدیک خانه سرایدار مدرسه آجر و سیمان آورده اند و یک چیزهائی
میسازند ولی نمیدانستم برای چه کاری آنها را میسازند. هفته بعد کاربر د آنها را
فهمیدم، آنها در واقع اجاقهای بزرگی بودند که بتوان بر روی آنها دیگهای بزرگ را جا
داد و در زیر آنها پریموسهای بزرگ نفت سوز را برای گرم کردن شیر خشک که در کیسه
های بزرگ می آوردند و در دیگهای بزرگ پر از آب حل میکردند، جا داد. ساعت 10 با
صدای یک تک زنگ دانش آموزانی که از کلاس های پنجم و ششم انتخاب شده بودند با
سطلهای شیر داغ و نان سنگک بریده شده و ظرف کره پاستوریزه که در قطعات مربع شکل
بریده شده بود وارد کلاس میشدند و ما کتابها را جمع میکردیم و به هر یک از ما یک
تکه نان، یک تکه کره و یک لیوان شیر میدادند. من آن زمان فکر میکردم که این مساله
شامل تمام مدارس میشود، ولی زمانی که به اروپا مهاجرت کردم فهمیدم که مدرسه ای که
من میرفتم جزء مدارس محروم به حساب می آمده و آن نان و کره اهدائی آمریکا ئی ها
بوده است. بسیاری از دانش آموزان که از خانواده های مهاجرین بودند بدون خوردن
صبحانه به مدرسه می آمدند و آنچه که در مدرسه در ساعت 10 به عنوان کمک غذا میدادند
در واقع برای بسیاذی از بچه ها غذای اصلی بود. کم نبودند شاگردانی که بخشی از
همیان نان و کره را به خانه میبردند.ولی انصافا مزه میداد و خیلی خوشمزه بود. هر
سال به تعداد معلمهای زن افزوده میشد و کم کم نیمی از معلمهای کلاسهای چهارم تا
ششم هم زن بودند. وقتی که به کلاس چهارم رفتم ناظم آن بخش هم یک زن بود که از بد
شانسی من با مادرم آشنا بود و دست و پای من را در پوست گردو میگذاشت، چون میتوانست
مستقیما هر خطائی را به خانه گزارش کند. اتفاق جدیدی که در این دوره رخ داد تبدیل
باشگاه ورزشی که همجوار مدرسه بود به شکلی از پادگان نظامی بود. طرح دفاع غیر
نظامی ،این که آن طرح چه بود و چه هدفی را دنبال میکرد من نمیدانم ولی در کنار
مدرسه یک ساختمان ورزشی بود که در واقع باشگاه پرورش اندام و ورزشهای انفرادی بود
و همیشه خالی بود، که یک مرتبه تبدیل به محل تمرین رزمی و آموزش نظامی شد. افرادی
که در آنجا آموزش میدیدند افراد عادی بودند که برای یک دوره کوتاه با ارتش قرار
داد بسته بودند که یک دوره رزمی را بگذرانند. هر روز صبح وقتی به مدرسه می آمدم
آنها را میدیدم که با لباسهای نظامی از نرمش صبحگاهی در صفهای منظم و هماهنگ با
فرمانده، با صدای بلند میگفتند " یک،دو، سه، چهار" و با ریتمی هماهنگ
میدویدند. بعضی از آنها را میشناختم، دستفروش و یا بیکار بودند و احتمالا برای
حقوقی که میگرفتند در این طرح شرکت کرده بودند. زمان خیلی سریع گذشت و یک مرتبه
باید برای دادن امتحان نهائی کلاس ششم به یک سالن بزرگ میرفتم که دانش آموزان کلاس
ششم از مدارس مختلف برای امتحان به آنجا آمده بودند. و بعد از یک ماه به من
گواهینامه پایان دوران ابتدائی را دادند. به چه کار می آمد نمی دانم.
4 فوریه 2014
۱۳۹۲ بهمن ۱۰, پنجشنبه
مهوش در اراک
آقای شهدوست هم دندانساز بود و هم نیمه دندان پزشک. مردی
بود بلند قامت و چهار شانه که همه مردم اراک او را میشناختند. مردی بود خوش مشرب و
بذله گو و خیلی زود در دل آدمها جا میگرفت. او یک هیات سینه زنی داشت که هر سال
تاسوعا و عاشورا هیات شهدوست پای ثابت مراسم عزاداری محرم بود. در همان سالها که
اوج شهرت مهوش بود شهدوست او را برای اجرای برنامه به اراک دعوت کرد که در آن زمان
برای خودش اتفاق مهیجی برای مردم بود و بسیاری از داش مشدی ها و جوانان به دیدن
برنامه رفتند. در شهر روضه خوانی بود که به خانه مردم میرفت و روضه میخواند، و یک
منبر هم در یکی از مساجد داشت. میگویند بعد از آمدن مهوش در سر منبر گفته بوده است
که " ما آخرش نفهمیدیم که این آقای شهدوست هیات در آر است یا مهوش بیار
است".
هر چه بود باعث شادی مردم هم میشد.
۱۳۹۲ مرداد ۹, چهارشنبه
شراکت در غم
تا آنجا که به خاطر دارم همیشه اولین پنجشنبه ماه و بعد از ساعت هفت بعد از ظهر برای خرید میامدند. خانم و آقای رها جو یک خانواده متوسط بودند، آقای رها جو کارمند یک شرکت بزرگ صنعتی بود و در بخش حسابداری کار میکرد. مردی متین که همیشه لباس هایش مرتب و کراواتش میزان بود. چندین سال بود که مشتری ثابت مغازه پدرم بودند و با اینکه رفت و آمد خانوادگی نداشتیم ولی کاملا از خانواده یکدیگر خبر داشتیم. انقلاب که شد فرزندان آنها بلافاصله ایران را ترک کردند و به آمریکا رفتند. آنها یک دختر و یک پسر داشتند که هر دو در دانشگاه تحصیل میکردند. برادر کوچکم که همیشه همیار پدرم بود میدانست که خانواده رها جو به کیفیت اجناس اهمیت خاصی میدهند و همیشه تلاش میکرد که آنها را راضی نگهدارد. در زمان جنگ برادرم به سربازی فرا خوانده شد و جانش را از دست داد. بیش از دو هفته از مراسم خاکسپاری برادرم گذشته بود، مادرم دیگر اشکی برای ریختن نداشت که تلفن زنگ زد و خانم رها جو اجازه خواست که برای همدردی به دیدار مادرم بیاید. خانم رها جو چادر چیت با گلهای ریز به سر کرده بود، این اولین باری بود که او را چادر به سر میدیدم، وقتی وارد خانه شد مادرم او را به اتاق مهمانخانه دعوت کرد. هنوز کاملا وارد اتاق نشده بود که گریه امانش نداد و با صدای بلند زد زیر گریه. از توجه برادرم به آنها تعریف کرد و از اینکه او جوان خوش قلبی بود گفت. من اشک دیگران را در مراسم ترحیم دیده بودم ولی گریه خانم رها جو از عمق قلبش بیرون می آمد.او گریه نمیکرد ضجه میکشید. او بهائی بود و اجازه نداشت در مراسم رسمی شرکت کند، به همین دلیل به شکلی مخفیانه برای همدردی آمد.
۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۱, شنبه
شوفر شاه
همه مردم شهر داستان تقاضای رحیم را از اعلیحضرت
میدانستند. رحیم مسئول انبار در
اداره دخانیات بود. سرش از جلوی پیشانی تا فرق سر کاملا بدون مو بود ولی هنوز دور
گوشهایش و پشت سرش مو داشت. مرد بسیار آرامی بود و میدانست که همه اهالی شهر از
داستان تقاضای او از اعلیحضرت با اطلاعند، خبر ملاقات او با اعلیحضرت در زمان خودش
در روزنامه های کثیر الانتشار زمان جنگ به چاپ رسیده بود. روزنامه ها نوشته بودند
که یک راننده جوانمرد جان اعلیحضرت را از مرگ نجات داد. داستان از این قرار بوده
که شاه جوان گویا بعد از اتمام جنگ جهانی دوم و یا احتمالا در اواخر جنگ برای
بازدید به شهر ما آمده بوده است که استاندار برای نمایش پیشرفت شهر شاه جوان را
برای بازدید از بیمارستام تازه تاسیس به آنجا میبرد. مردم گرفتار و درمانده از
فرصت استفاده میکنند و با نامه های خود در جلوی در ورودی بیمارستان جمع میشوند تا
شکایت نامه های خود را به اعلیحضرت برسانند تا شاید گرهی از مشکلاتشان باز شود.
هجوم مردم برای ارائه شکوایه های خود نظم را به هم میزند و شاه دچار وحشت میشود و
از میدان میگریزد و اولین کسی که در سر راهش قرار میگیرد رحیم بوده که در آن زمان
راننده بود و یک جیپ ارتشی در اختیار داشت. رحیم دست پاچه میشود و از شاه میپرسد
چه کار باید بکند، که شاه به او میگوید او را به راه آهن برساند. رحیم شاه جوان را
به ایستگاه راه آهن میرساند و شاه جوان به سلامت به تهران باز میگردد. داستان در
روزنامه ها نوشته میشود و شاه دنبال قهرمان را میگیرد و برای قدر دانی از کار او وی را به کاخ خود دعوت
میکند. شاه از شجاعت رحیم تمجید میکند و از او میپرسد در برابر این همه رشادت چه
تقاضائی دارد؟ رحیم از شاه درخواست یک گواهینامه پایه یک میکند و شاه آرزوی او را
بر آورده میکند، همین.
۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۰, جمعه
همسایه
خانه ما درست روبروی مسجد بود، از در خانه که
بیرون می آمدیم کافی بود هشت قدم به سمت راست برویم تا با در بزرگ چوبی که گل میخ های بزرگ آهنی و درزن برنجی با سر شیر رنگ
سبز آن را با لکه های سیاه و زرد مزین کرده بودند، برخورد کنی، دری که فقط به
هنگام نماز عصر و ایام محرم باز بود، اما کافی بود که در امتداد دیوار مسجد پنجاه
قدl به
سمت چب بروی تا به در کوچک مسجد برسی، این در تقریبا همیشه باز بود و برای من که
همبازی بچه های سرایدار بودم هیچ محدودیتی در طول روز برای ورود به مسجد نبود.
حیاط مسجد با درخت توت سفید ، گردو و گلهای معطر محمدی که رنگ صورتی گلبرگهایشان
پرچم های زرد را در آغوش گرفته بودند قبل از باز شدن در بزرگ که با پخش اذان از بلند گوی گلدسته
مسجد به اهالی محل خبر آن داده میشد، برای من دلپذیر ترین مکان دنیا بود.در امتداد
دیوار مسجد به سوی خیابان خانه دو نبشی همسایه مسجد بود که در ورودی آن در خیابان
بود، در آن خانه خانواده ای زندگی میکرد که تنها فرزند آنها مهری دختر بسیار
زیبائی بود که هم سن خواهرم و همکلاس او بود. فکر کنم سال اول یا دوم دبیرستان
بودند.(نظام قدیم کلاس 7 یا 8 بودند) حس کودکانه ای به من میگفت که این خانواده با
دیگران متفاوتند، حس میکردم که خواهر من تنها کسی بود که گاه گداری به خانه آنها
میرفت. مادرم شاید تنها کسی بود در محله ما که با خانم خانه که همسن مادرم بود
سلام و احوال پرسی میکرد. یک روز شنیدم که آنها خانه را فروخته اند و به زودی به
تهران میروند. یک غروب تابستان خواهرم گفت که میرود خانه مهری از او خداحافظی کند،
یادم نیست چرا من را هم همراه خودش به آنجا برد. اولین بار بود که به حیاط آن خانه
وارد میشدم، حوض کوچکی در وسط حیاط که دور تا دور آنرا گلدانهای شمعدانی پوشیده
بود و بوی عطر گلهای محمدی فضای حیاط را پر کرده بود. اولین بار بود که وارد خانه
ای میشدم که اتاق نشیمن آنها مبلمان شده بود و من در طول مدتی که خواهرم و مهری با
هم صحبت میکردند مبهوت چید مان خانه بودم که مثل خانه ما سنتی نبود. بر روی میز
کوچکی که در کنار مبل بود در قاب خاتم کاری شده بر روی مخمل مشکی جمله ای بود که
با خط بسیار زیبای نستعلیق با نخ طلائی رنگ گلدوزی شده بود و من با سواد کلاس دوم
شاید هم سوم خودم تلاش کردم آنرا بخوانم ولی نتوانستم. مهری خواهرم را بغل کرد و
هر دو اشک در چشمانشان جمع شد و خدا حافظی کردند. به خانه که آمدم نتوانستم کنجکاوی
ام را پنهان کنم و از خواهرم پرسیدم آن نوشته چه بود، بها مگر قیمت نمیشود؟ خواهرم
نگاهم کرد و گفت یادت باشه که به هر کسی نگوئی که ما رفتیم خانه مهری باشه؟ گفتم
چرا؟ گفت مهری اینها بهائی اند، و من گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی دین آنها بهائی است و
این جمله را طوری گفت که من فهمیدم نباید زیادی فضولی کنم. هنوز تصویر آن نوشته بر
شبکیه چشمم حک است.
۱۳۹۲ اردیبهشت ۴, چهارشنبه
آقا مجید
آقا مجید
نیمه شب بود که خبر فوت پدرم را به من دادند. آن
شب پس از سالها زندگی در غربت احساس عجیبی داشتم. به یکی از دوستانم زنگ زدم و خبر
را دادم، یک ساعت بعد به سراغم آمد و مرا به خانه اش برد. 27 سال پدرم را ندیدم و
روزگار این امکان را از من دریغ کرد که در کنار بسترش باشم و در تدفینش شرکت کنم.
یک سال بعد مادرم سکته کرد و به نزد پدرم رفت و من همچنان تنها و در غربت گریستم.
قبل و بعد از مراسم ترحیم به طور مرتب تماس تلفنی با خانواده داشتم و طبیعی بود که
بیشتر گفتگو ها حول خاطرات گذشته و مراسم ترحیم بود. در یکی از این تماسها خواهر
زاده ام گفت "راستی دائی آقا مجید یادته؟ با یک بنز از تهران برای مراسم
ترحیم آمد که نگو و نپرس، فکر کنم حد اقل 200 میلیون می ارزید". اسم آقا مجید مرا
به کودکی ام برد. فکر کنم 6 سالم بود. یادمه که خانه ما سه اتاق داشت که در یک
ردیف ساخته شده بودند. با سقف بلند که با تیرهای چوبی بسیار مرتب و یکدست پوشیده
شده بود. یکی از سرگرمی های من در بچگی هایم شمردن تعداد تیرکهای ظریفی بود که بین
تیرهای چوبی میخ شده بود و روی آنها را حصیر کشیده بودند. به ویژه در فصل بهار
وقتی در خانه تنها بودم و مادرم در آشپزخانه مشغول پخت و پز بود شمردن این تیرکها
کیف خاصی داشت، انگار هوای بهاری و نور دلپذیر آفتاب برای این کار درست شده بود که
کف اتاق دراز بکشی و تیرکها را بشماری. آنقدر تیرکها را نگاه کرده بودم که دیگر
شکل هر یک از آنها را به خاطر داشتم، البته این فقط در مورد اتاق نشیمن صادق بود.
تقریبا همه زندگی ما در همان اتاق جاری بود. سفره را در آنجا می انداختیم و همانجا
هم بازی میکردیم. آخرین اتاق که تقریبا همیشه درش بسته بود اتاق مهمانخانه بود، که
بهترین فرش را آنجا انداخته بودند و از بقیه اتاقها بزرگتر بود. تنها وقتی که آن
اتاق برای چند روز متوالی باز بود ایام نوروز بود که دید و بازدید عید بود. اتاق
مهمانخانه تنها اتاقی بود که میشد مستقیما از داخل ایوان وارد آن شد و یک پنجره
بزرگ داشت که به حیاط باز میشد. یک روز مطبوع پائیزی بود و در حیاط بازی میکردم که
متوجه شدم پنجره باز شد و جوان بسیار موقر با لباس مرتب و شیک گفت: سلام چطوری؟ من
مات و مبهوت نگاهش کردم نمیدانستم چه بگویم. در دستش یک چیزی مثل کاغذ داشت و
پرسید، میخوای اینو بدم به تو؟ و من نگاهش کردم. هواپیمائی را که با کاغذ ساخته
بود از پنجره به سمت من پرواز داد. هواپیما آرام در کف حیاط فرود آمد و من آنرا
برداشتم و به سرعت به ایوان رفتم تا مادرم را ببینم. آن جوان آقا مجید بود و پسر
دختر عمه مادرم بود. من قبلا او را ندیده بودم. کم کم فهمیدم که او از دست پدرش
فرار کرده و چند روزی مهمان ما بود. دقیقا نمیدانم چه مدت مهمان ما بود ولی حدس
میزنم حدود یک هفته در خانه ما بود. همانطور که یکمرتبه پیدایش شده بود، بدون
خداحافظی هم محو شد. بعدا از گفتگوی بزرگتر ها فهمیدم که آقا مجید به آلمان رفته و
در آنجا درس میخواند. آخرین باری که در باره او چیزی در خانه مان شنیدم اواخر
سالهای 1340 بود که به ایران باز گشته بود و یک شرکت تولید صفحه گرامافون در تهران
باز کرده بود. برای تشکر از آن چند روزی که مهمان ما بود در مراسم ترحیم مادرم
شرکت کرده بود. خواهر زاده ام ادامه داد " دائی جان میگن آقا مجید یک شرکت
واردات داره که از آلمان تجهیزات موشکی برای سپاه وارد میکنه". آرزو میکنم که
آن هواپیمای کاغذی به فولاد سرد تبدیل نشده باشد.
۱۳۹۱ آذر ۹, پنجشنبه
من و ..
دریاچه ای که ما چهار نفر به آن خیره شده بودیم
آرام بود. هر از چند گاهی صدای لغزش حرکت آرام آب که خود را بر روی شنها بالا
میکشید و دوباره به آرامی پس می رفت سکوت را می شکست. فرح، شهلا و مریم بر روی
نیمکت سفید چوبی نشسته بودند و من در کنار فرح که تکیه اش را به پشتی نیمکت داده
بود و غرق افکار خودش بود ایستاده بودم. من و فرح در دبیرستان با هم همکلاس بودیم.
فرح سومین دختر خانواده گلزاده ها بود
مریم که خواهر بزرگ آنها و در واقع بچه بزرگ خانواده بود در آن سمت نیمکت با مو های رنگ کرده اش
آرام یله داده بود و شهلا مثل همیشه با شلوار و بلوز جین در وسط نشسته بود. فرح
تنها آرایش مو هایش را تغییر داده بود که متناسب با سنش باشد ولی همچنان در انتخاب
لباس سلیقه اش بر محور خانمانه بودن لباس بود. دامن بلند گلداری به تن داشت و بلوز
صورتی رنگ یقه گردی که گردنبند طلایش بر روی آن جلوه خاصی به آن داده بود. هیچ وقت
تصور نمیکردم که روزی با آنها در نروژ در کنار یک دریاچه آرام به حرکت آرام آب
خیره شوم. دو روز دیگر همگی به ابران بر میگشتند، عروسی محسن کوچکترین برادر آنها
دلیل جمع شدن آنها در نروژ شده بود. محسن برای به جای گذاشتن یک خاطره خوب این
خانه تابستانی را در کنار دریاچه اجاره کرده بود که در روزهای آخر همه با هم
باشند. مرد ها در کلبه چوبی مشغول بازی
تخته نرد بودند و گاهگداری صدای رجز خوانی مجید مرا به گذشته ها میبرد. او هنوز
مثل همان زمان که من دختر پانزده ساله ای بودم و برای درس خواندن به خانه شان
میرفتم موقع بازی رجز می خواند. من کلاس اول دبیرستان بودم که پدرم یک خانه قدیمی
در یکی از قدیمی ترین محله های شهر خرید و به آنجا اسباب کشی کردیم. یک هفته ای از
شروع مدرسه میگذشت که با فرح آشنا شدم اولین چیزی که نظرم را به او جلب کرد صورت
خندان او بود که با یک شیطنت زیرکانه در هم آمیخته بود. من در آن مدرسه غریبه بودم
و پیدا کردن دوست کار آسانی نبود. فرح در زنگ تفریح به طرفم آمد و گفت: سلام شما
تازه به این محل آمدید مگه نه؟ و با لبخند منتظر جواب من بود. گفتمم: آره یک ماهی
میشه تو از کجا میدونی؟ گفت: اینجا هر کس آب بخوره همه میفهمند. این آغاز دوستی ما
بود و از آن روز به بعد هر روز با هم به مدرسه میرفتیم. کم کم جمعه ها گاهی اون
میآمد خونه ما و بعضی وقتها من میرفتم خونه اونها. به مو های فرح خیره شدم، تک و
توک میشد تارهای سفید را در موهایش دید. مثل من به گذشته فکر میکرد. ما اینقدر به
هم نزدیک بودیم که برای برقرادی ارتباط به حرف زدن نیازی نداشتیم، در سکوت نیز با
هم حرف میزدیم. دستم را روی شانه اش گذاشتم، سرش را به آرامی بلند کرد و از نگاهش متوجه
شدم که منظورم را فهمیده، بلند شد دامنش
را مرتب کرد و گفت: بریم قدم بزنیم.
از جلوی کلبه که رد میشدیم مجید را که پشتش به در
ورودی بود بر انداز کردم، داشت تاس میریخت، با همان حرکت تند دستهایش. به طرف جنگل
راه افتادیم، هوا ی ماه جولای در نروژ برای من سرد بود. فرح خیلی آرام و با دقت
قدم بر میداشت، به صدای شنها در زیر کفش ورزشی که به پا داشت گوش می داد. می
دانستم که به زودی سر حرف را باز میکند. بی آنکه نگاهش را از زمین بر دارد گفت:
ـ خیلی خوشحال شدم آمدی. خیلی دلم میخواست ببینمت.
ـ وقتی محسن برام ای میل داد که همه تون میائید
نروژ حتی یک لحظه هم شک نکردم. با هزار دردسر تونستم دو هفته مرخصی بگیرم. میدونی
آمریکا زندگی خیلی راحت نیست. اگه کارت و از دست بدی بیجاره میشی. به خصوص برای من
که تنها زندگی میکنم.
ـ دنبال ازدواج نیستی؟
ـ من الان پنجاه سالمه، به تنهائی خودم عادت کردم
ـ هنوز عاشق اونی
کمی مکث کردم، و با لحنی مطمئن گفتم، نه دیگه عشق
نیست، یک خاطره است
فرح می دونست که من عاشق برادرش مجید بودم. اولین
عشق دوران نو جوانیم، با اینکه من در عروسی محید و عصمت شرکت کردم و تمام مدت خودم
را خوشحال نشان دادم و پا به پای خواهران مجید در کارها کمک کردم و خیلی جاها بشتر
از اونها مایه گذاشتم، شب وقتی دیر وقت با تنی خسته به رختخواب رفتم تا صبح آرام
ارام اشک ریختم. مجید 3 سال از من بزرکتر بود و اولین بار که او را دیدم ضربان
قلبم شدت گرفت. فرح سرش را بلند کرد و مستقیما به من نگاه کرد قدمهایش آهسته تر
شد، تقریبا از راه رفتن باز ایستاده بود، میدونستم وقتی اینجوری نگاه میکند حرف
مهمی می خواهد بزند. انگار میخواست واژه های دقیق را پیدا کند لبهایش را به عادت
همیشگی روی هم فشرد و با لحنی آرام و مطمئن حرف را شروع کرد: میدونی مجید خیلی به
ما بد کرد به همه ما خواهر ها و برادر ها. ولی به خودش بیشتر از هر کس دیگری جفا
کرد.
در نگاهش چیزی بود که برایم ناشناس بود. 30 سال کم زمانی نیست،من در این
سالها تجربه های زیادی کسب کرده ام، زندگی در مهاجرت با تمام دشواری هایش برایم
آموزنده بوده است، بدون شک او نیزتغییر کرده است، ولی 5 روز برای اینکه دوباره او
را بیابم و بدانم در کجا ایستاده است کافی نبوده. کمی مکث کرد، در اینکه به
حرفهایش ادامه دهد یا نه، شک کرد و دوباره سرش را پائین انداخت و بی آنکه چیزی
بگوید به آرامی به قدم زدن ادامه داد. رابطه من و فرح از زمانی که ازدواج کرد
تغییر پیدا کرد. دو سال قبل از انقلاب بود که معلم شد و سه ماه بعد از استخدامش خواستگار ها پشت در صف
کشیدند. حسین را خودش از بین آنها انتخاب کرد، فرح با اینکه دختر متعصبی نبود ولی
به شکل خودش سنتها را دوست داشت. در پناه سنتها احساس امنیت میکرد، همین باعث میشد
که در مسائل عاطفی به حرف دلش گوش ندهد. حسین یک انتخاب عاقلانه بود، یک شوهر،
مردی که بچه بخواهد و مخارج زن و بچه اش را بدهد. آرام در کنارش قدم میزدم ، احساس
غریبی بود یک فاصله سی ساله در بین ما بود. به آرامی دستم را روی شانه اش گذاشتم،
نگاهم کرد و لبخندش همان لبخند قدیمی بود، گرم و دوست داشتنی. ولی در نگاهش ابهامی
بود که مرا نا آرام میکرد، شاید هم کمی نگرانم میکرد. فرح تشکیل خانواده داد و من
وارد دانشگاه شدم، رشته ای را که عاشقش بودم انتخاب کردم و بر خلاف انتظار پدر و
خانواده وارد دانشگاه ادبیات شدم، رابطه
من و فرح به آرامی محدود به دیدار های کوتاهی شد که هر از چند گاهی که من برای
تعطیلات و یا نوروز به شهرمان می آمدم همدیگر را میدیدیم. دیگر حرف مشترکی برای
گفتن نداشتیم و تنها محور صحبتهای ما مرور خاطرات گذشته بود. اولین فرزندش حمید را
که به دنیا آورد به دیدنش رفتم، دیدن فرح با بچه شیر خواره برایم غریب بود. با
خودم گفتم او دیگر یک مادر است و مسئولیت بزرگی را به دوش میکشد، 22 سالش بود که
مادر شد، و رابطه ما به تدریج محدود به تماس تلفنی و دیدار های کوتاه شد. من در
محیط روشنفکری دانشگاه دنیای دیگری را تجربه میکردم دنیای دیگری در برابرم باز شده
بود و با آدمهای جدیدی آشنا شده بودم. شانه اش را کمی فشار دادم و او را کمی به
طرف خودم کشیدم، با لحن آرامی گفتم: از زندگیت راضی هستی؟ بدون اینکه واکنشی نشان
بدهد به قدم زدن ادامه داد، پس از یک سکوت طولانی گفت: نمیدونم، من به اون چیزهائی
که می خواستم رسیدم. شوهرم مرد خوبیه، حمید و علی درسشون تموم شده و الان هر دوشون
سر کار میرن. ولی برای مهناز نگرانم، امسال دیپلمش را میگیره و خیلی بلند پروازه.
همین بلند پروازیش من ونگران میکنه. حرف فرح مرا به یاد مادرش انداخت، او هم همیشه
نگران دختر هایش بود. به دنیا آوردن هفت بچه کار آسانی نیست ولی بزرگ کردن آنها
مسئولیتی است که بیشترین بار آن بر روی دوش مادر خانواده است به خصوص در خانواده
ای با بافت سنتی. پدر فرح با اینکه بازاری بود ولی مرد بسیار روشن اندیشی بود، او
در رابطه با تحصیل هیچ فرقی بین دختر ها و پسر هایش نمیگذاشت. همیسه تکیه کلامش
این بود که زن وقتی در آمد خودش را داشته باشه زیر دین شوهرش نمیره. مادر فرح
همیشه میگفت چهار تا دختر یعنی چهار تا جهاز شوخی که نیست و آقای گلزاده میگفت وقتی
زن بره سر کار شغلش جهازشه، حرفی که همیشه مادر فرح با آن از کوره در میرفت و
میگفت: یعنی دخترام و دست خالی بفرستم خونه شوهر؟. حالا آن دو نفر از آن چهار
خواهردر کنار دریاچه ای در نروژ بر روی نیمکت سفیدی نشسته اند و به حرکت آرام آب
نگاه میکنند. فرح همراه من در جنگل قدم میزند و مهرنوش کوچکترین فرزند خانواده از
آلمان آمده است تا در عروسی برادر ش محسن شرکت کند. مریم، شهلا و فرح هر سه معلم
شدند و حالا هر سه باز نشسته اند. مریم مادر بزرگ شده و شهلا راه خودش را انتخاب
کرد. همانطور که آرام در کنار فرح قدم میزدم گفتم: مادرت همیشه نگران دختر هاش بود
و اینکه یک جهاز آبرومند براشون تهیه کنه. هیچوقت یادم نمیره روزی که خبر فوت
مادرت را شنیدم. تازه از سر کار به خانه آمده بودم، جمعه بود و خوشحال بودم که
فردا تعطیلم، یکی از دوستانم زنگ زد و خبر را به من داد و همان شب به محسن زنگ
زدم. گفتم سلام محسن جون منم خاله منیر و با شنیدن صدای محسن گریه امانم نداد. هر
چه کردم نتونستم جلوی گریه ام را بگیرم و ناچار گوشی را گذاشتم. تمام شب خاطرات
گذشته در ذهنم چرخ میزد، مهربانی های مادرت، شیطنت های ما، شلوغی پسر ها و شب
نخوابی های زمان امتحانها. یک شراب سفید باز کردم یک شمع گذاشتم روی میز و حافظ را
دست گرفتم. تا صبح با خاطرات و حافظ ، شب را به سر کردم. احساس غریبی بود، جسمم در
ایالات متحده بود ولی روحم در خانه شما پرسه میزد. اون شب بغضم ترکید و یک دل سیر
گریه کردم. زنگ موبایل حرفهایم را قطع کرد مهرنوش بود که می خواست بدونه ما
کجائیم، چون میز را چیده و نیم ساعت دیگه شام حاضره. با فرح به طرف کلبه راه
افتادیم.
محسن و
مهرنوش به همراه همسر محسن،آگنته، میز بسیار زیبائی چیده بودند. تر کیبی بود از
غذاهای ایرانی با چاشنی تزئین نروژی. در دو طرف میز شمعهای بلند قرمز آرامش خاصی
به میز داده بود. ساعت تقریبا شش بعد از ظهر بود و هوا کاملا روشن. آگنته به زبان
انگلیسی همه را برای صرف شام دعوت کرد و محسن حرفهای آگنته را ترجمه کرد. من در
کنار مهرنوش نشستم و روبرویم فرح بود که در کنار مریم نشسته بود و مجید هم در کنار
مریم نشسته بود. مهرنوش کوچکترین بچه خانواده بود، موهای کوتاه خیلی بهش می آمد.
در این چند روز همیشه در حال کار بود، یا در آشپزخانه بود و یا در کارهای دیگر به
دیگران کمک میکرد. او پس از سالها زندگی در آلمان و تلاش مستمرش امروز یک زن شاغل
ومستقل بود. سعی میکرد که با دیگران اصطکاک ایجاد نکند. پس از یک ازدواج نا موفق
زندگی مجردی را بر گزیده بود و دختری داشت که در آلمان نزد شوهر سابقش گذاشته بود.
سعی میکرد که خودش را از دیگران دور نگه دارد، توضیح بعضی مسائل برای دیگران می
توانست مشکل باشد و شاید نمی خواست که اختلافات خانوادگی را دامن بزند. مهرنوش
وقتی به آلمان آمد 22 سال داشت و حالا زنی بود 44 ساله که استاد دانشگاه فیزیک
بود. او تمام سنتها را زیر پا گذاشت و بدون توافق خانواده با یک مرد آلمانی زندگی
مشترک را آغاز کرد. هر چند برای خفظ ظاهر گفته بود که ازدواج کرده است، ولی برادرش
محسن تنها کسی بود که میدانست که ازدواج رسمی صورت نگرفته است. محسن و مهر نوش
یاغی های خانواده بودند. در جو انقلاب و بعد از انقلاب مثل خیلی از جوانها در
مدرسه به گروههای چپ پیوستند. محسن شش ماه زندان بود و اگر اعتبار پدرش در بازار،
و فامیل های حزب اللهی نبود، مثل خیلی دیگر از جوانان اعدام شده بود. پدر شان هر دو
را بلا فاصله به خارج فرستاد. محسن در نروژ تقاضای پناهندگی کرد و مهرنوش به آلمان
رفت، چرا به دو کشور مختلف رفتند، پرسشی است که همیشه ذهنم را مشغول کرده بوده ،
ولی هیچ وقت آنرا بیان نکرده ام. مجید را زیر نظر دارم، مثل همیشه تک گوئی ها ی
خودش را داره و با چند تا لغت دست و پا شکسته انگلیسی سعی میکند از آگنته تشکر
کند.
هنوز هم خوش
خوراکه و با اشتها غذا میخورد. مو هایش ریخته و آن مقداری که مونده کاملا سفید
شده. حرفهای فرح را به خاطر می آورم، " مجید به همه با بد کرد ولی به خودش
بیشتر از دیگران جفا کرد". می دونم که سر زن اولش که پنج تا بچه ازش داره هوو
آورده. چند سال پیش با محسن روی نت چت میزدم که بهم گفت " داداش یک زن جوون
گرفته". مجید در سن پنجاه سالگی با یک دختر بیست و سه ساله ازدواج کرده و یک
بچه دو ساله ازش داره. مادرم همیشه میگفت مرد ها وقتی شلوارشون دو تا میشه فیلشون
یاد هندوستون میکنه. ازدواج اولش در واقع یک وصلت تجاری بود، مجید همیشه پول براش
مهم بود و دختر حاج حسین، عصمت را بیشتر برای ثروت پدرش انتخاب کرد، به عصمت اجازه
نداد که بره سر کار و عصمت خانه داری را انتخاب کرد. عصمت هم در یک خانواده سنتی
بزرگ شده بود و زیاد علاقه ای به کار کردن نداشت، دختر خوش بر و روئی بود، کمی هم
گوشتی بود. دوران دبیرستان بی حجاب بود ولی بعد از ازدواج با مجید به تدریج چادری
شد، در مهمونی ها هر چی طلا داشت به خودش آویزون میکرد. کم کم دنیایش به بچه داری،
مجالس زنانه و آش رشته و غیره خلاصه شد. مجید افتاده بود در کار خرید و فروش زمین
و ساختمان سازی و پول تقریبا براش همه چی بود. مریم مثل همیشه آهسته غذا میخورد،
مرور ایام بر چهره اش چروک انداخته بود. پدرش او را مریم بانو صدا میکرد، در
آشپزخانه همیشه دستیار مادرش بود. همیشه کتابهایش را مرتب در قفسه میچید، همه چیزش
روی نظم بود و همیشه احساس مسئولیت میکرد. شاید به این دلیل که بچه بزرگ خونه بود
و توجه خاص پدرش به او این حس مسئولیت پذیری را بیشتر کرده بود. برایش خیلی مهم
بود که خانه مرتب باشد، هر وقت من وفرح دور خودمون را با کتاب و دفتر شلوغ میکردیم
مریم صداش در می امد و یک دفعه بلند میشد و کتابامون را جمع میکرد میچید جلوی
دستمون و میگفت: دختر به این شلختگی ندیده ام. برای من مثل خواهر بزرگی بود که
هیچوقت نداشتم، من بچه بزرگ و تنها دختر خونه بودم و سه برادر کوچکتر از خودم داشتم، شاید همین
پیش زمینه بود که من همیشه استقلال فکری خودم را داشتم. پدرم مردی آرام و خانواده
دوست بود و به یاد ندارم که دختر بودن مرا برایم یک محدودیت به حساب آورده باشد. مادرم
هیچ وقت سعی نکرد مرا یک زن خانه دار تربیت کند، او همیشه از اینکه زود شوهرش داده
بودند رنجیده خاطر بود، پدرش فقط به او اجازه داده بود که تا کلاس ششم ابتدائی به
مدرسه برود و این را مادرم هرگز فراموش نکرده بود. همیشه میگفت منیر باید دیپلمش
را بگیره و معلم بشه، شاید به این دلیل که خودش همیشه آرزو داشت معلم شود. "به سلامتی" این صدای مهربان محسن بود
که جامش را بالا برده بود و مهمانان را به هم آوازی میخواند. همه جامهایشان را
بالا بردند و به سلامتی زوج جوان جرعه ای نوشیدند. تنها مهرنوش ، محسن من و
آگنته در گیلاسهایمان شراب بود بقیه
نوشابه غیر الکلی را انتخاب کرده بودند. برای یک لحظه چشمم در چشم مجید افتاد
،چشمهایش از پشت شیشه زخیم عینک حالت خنده داری پیدا کرده بود، مثل این بود که با
یک ذره بین بزرگ به آنها نگاه کنی. شنیده بودم که چند سالی است که نماز خوان شده و
دیگر لب به مشروب نمیزند.در این چند روز که پس از سالها دوباره او را میدیدم و هر
روز با او رو در رو بودم، گذشته ها برایم زنده میشد. هر چند که پیش از این هم در
مرور گذشته ام به این فکر کرده بودم که چه چیزی در او مرا به خود جذب کرده بود؟
ولی دیگرتقریبا به این یقین رسیده ام که من در اغاز شکفتگی بلوغم بود و چیزی جزء
تمنای جسمی در آن کشش نبوده است. او سه سال از من بزرگتر بود با بدنی ورزیده و
مردانه، موهای سینه اش تمنای هم آغوشی را در من بر می انگیخت و شبهای بسیاری با
خیال فشرده شدن در دستهای مردانه اش پستانهایم را که در پوستشان نمیگنجیدند فشار
میدادم و با لذت هم آغوشی او در خیالم،به خواب میرفتم، خیالهائی که هیچ وقت در
رابطه با علی در ذهنم شکل نگرفت، او هنوز هم تنها عشق زندگی من است و من هر سال
هفته آخر شهریور به یاد او هر شب شمع روشن میکنم، دقیقا نمیدانم چه روزی اعدام شده
است، هیچکس به خانواده اش نگفته است چه روزی او را به قتل رسانده اند و یا در کجا
به خاک سپرده اند ولی مادرش تا روزی که زنده بود هر سال به خاوران میرفت و در آنجا
برای علی اشک میریخت.
ـ من نمیگم
برگمن فیلمساز خوبی نیست، ولی میگم اینها را در غرب حمایت میکنند و بهشون بال و پر
میدن چون یاس اجتماعی را گسترش میدن.
علی با
هیجان مشغول بحث بود، دستهای استخوانی اش با تمام احساس حرکت میکردند تا مخاطب را
قانع کنند که فاطی حرفش را قطع کرد.
ـ خوب حالا
وقت ناهار اینقدر جوش نزن زخم معده میگیری. اول به دوست جدید من منیر سلام کنید.
علی سرش را
بالا گرفت و خیلی مودبانه گفت: سلام خانم ، من علی هستم. فاطی اضافه کرد بهش میگن
تاریخ سینما من اصلا نمیفهمم چرا ادبیات میخونه.
من و فاطی
کیفهامون را روی صندلی گذاشتیم و رفتیم در صف غذا.
ـ عجیبه اگه
علاقه اش سینماست، چرا ادبیات را انتخاب کرده؟
ـ بچه ها سر
به سرش میذارن، اتفاقا ادبیات معاصر را خیلی خوب میشناسه. فقط بگو سووشون تا یک
ساعت برات سخنرانی کنه.
این اولین
برخورد من با علی بود، وقتی به سر میز برگشتیم دیگر از بحث در مورد سینما خبری
نبود. همیشه در این ساعت کانتین دانشکده شلوغ بود، فاطی سال دوم بود من با او در
کلاس صرف و نحو اشنا شدم، وارد کلاس که شد سریع یک نگاهی به اطراف انداخت و اولین
صندلی خالی در کنار من بود که بی هیچ تردیدی به طرف صندلی امد و کنار من نشست.
ـ سلام فاطی
هستم
با این جمله
دستهایش را برای دست دادن دراز کرده بود به طرف من. کمی گیج شده بودم با او دست
دادم
ـ من هم
منیر هستم
ـ من یک بار
این درس مزخرف را افتادم ولی امسال به خودم گفتم چاره ای ندارم جز اینکه بخونم و
از دستش راحت بشم. میدونی این استادش از اون فسیلهای ما قبل تاریخه و هنوزم در فکر
مفاعیلون فعولونه
ـ من هم
زیاد صرف و نحو نمیدونم من رشته ام طبیعی بوده
ـ بچه
شهرستانی؟
ـ اره
ـ خوابگاه
زندگی میکنی؟
ـ نه فعلا
موقتا خونه یکی از فامیل هامون هستم تا یک جائی پیدا کنم
ـ اسمت رو
برای خوابگاه بنویس
ـ تو،
خوابگاه زندگی میکنی؟
با صدائی
بچه گانه در حالیکه قیافه یک دختر کوچولو را به خود گرفته بود گفت:
ـ نه من بچه
تهرونم خونه با بام زندگی میکنم
بعد از کلاس
من را به یک قنادی نزدیکی دانشگاه دعوت کرد. فاطی دختر دل زنده ای بود و علاقه
خاصی به شیرینی داشت، عاشق نون تر بود و چائی داغ. با اینکه کمی چاق بود همیشه
لباس چسبون میپوشید.
ـ بذار دل
پسر ها آب بشه
و بعد بلند
میخندید. خیلی دلم میخواد دوباره ببینمش، دوست خیلی خوبی بود، خیلی وقتها دلم براش
تنگ میشه.
فاطی همیشه
حرف دلش را میزد، حزفها را زیاد پیچیده نمیکرد و آنچه را که احساس میکرد به زبان
می آورد.
ـ ببین من
عاشق رمانهای کلاسیک فرانسوی ام، وقتی عاشق میشن از دل و جون عاشق میشن. رمانهای
روسی خسته ام میکنه. خودمونم هم که فقط یک سووشون داریم که اون هم هفتاد بار
خوندم. میدونی ادبیات باید حس ادم رو بگه، میدونی زندگی را باید حس کرد.
ـ منیر بد
جوری توی فکری، کشتی هات غرق شدن؟
این صدای
مجید بود که مرا به خودم آورد، متوجه شدم که همه نگاهم میکنند. از لحن مجید اصلا
خوشم نیامد، حس کردم باید یک جوری جوابش را بدم.
ـ نه من
خوشبختانه در این دنیا قایق هم ندارم که نگران غرق شدنش باشم.
لبخندی که
روی لبها نشست خوشحالم کرد. مجید خودش را با غذا سرگرم کرد و چیزی نگفت. مهرنوش
خیلی آرام بلند شد، با چند ضربه کوچک قاشق به گیلاس نظر دیگران به سمت خودش متوجه
کرد. همه ساکت شدند، مهرنوش سینه اش را صاف کرد و رو به محسن و اگنته کرد و
حرفهایش را شروع کرد:
خیلی دوست
دارم که به اکنته و محسن ازدواجشان را تبریک بگم. آرزو میکنم که همیشه خوشبخت
باشید. به سلامتی زندگی شما.
جامش را
بلند کرد و دیگران هم بلند شدند و به سلامتی عروس و داماد جامهایشان را بلند
کردند. مهرنوش فارسی را با لهجه المانی حرف میزد و خیلی از اصطلاحات را فراموش
کرده بود، ولی آنچه که به زبان می آورد حرف دلش بود. قبل از اینکه به نروژ بیاید
چندین ساعت در شبهای مختلف با هم چت زدیم. خیلی نگران بود و از من راهنمائی
میخواست، همیشه حس میکنم که او خواهر کوچک من است. رابطه ما خیلی صمیمی است همراه
با شکل خاصی از احترام که توصیفش آسان نیست. شاید بیشتر به این خاطر است که هر دوی
ما از زندگی در مهاجرت آموخته ایم که که به فرهنگ و زندگی گذشته خود با دیدی
انتقادی نگاه کنیم. اما تعیین کننده ترین
مساله در این رابطه شخصیت مهرنوش است. او یک شورشی عاقل است، ترکیبی از عقل و شور.
رابطه نزدیکی با حسهای خودش دارد، میداند چه میخواهد و برای آن چه که دوست دارد به
دست اورد هدفمند تلاش میکند. کاری که احساس میکند درست است انجام میدهد و خیلی از
وقتها بهای انتخابش را میدهد و بر خلاف جریان شنا میکند. کاملا از تعرفات متعارف
ایرانی بریده است و خیلی ها به این خاطر فکر میکنند او آدم بی ادبی است. در
این چند روز خیلی زیرکانه خودش را در آشپزخانه و پشت کارهای مختلفی که وجود داشت
پنهان کرد، تا هیچ نوع درگیری خاصی با مجید پیش نیاید. مجید یک مرد خود خواه
ایرانی است که در سنتهای متحجر منافع شخصی خود را به کرسی مینشاند. برای من همیشه
این پرسش وجود داشته که چرا مجید بر عکس پدرش که ریشه در یک خانواده سنتی داشت ولی
مردی بود با گرایش به سمت تجدد و نو خواهی، او ترکیبی است از سنت و خود محور بینی.
همه چیز در او ریا کارانه است، گوئی او ریشه در این زمان ندارد. او موجودی است
معلق در زمان و مکان که تنها با منافع خود به این سو و آن سو میرود. نمیدانم چرا نمیتوانم نسبت به مجید بی طرف باشم؟
هیچوقت چیزی بین ما نبوده و تنها یک احساس قدیمی است که من زمانی در آغاز بلوغ
جنسی ام به او داشته ام، امروز مطمئن هستم که آن حس تنها یک تمنای جسمی بوده است،
پس چه علتی دارد که من همیشه سعی میکنم شخصیت او را تجزیه تحلیل کنم؟ مهرنوش رو به
آگنته کرد و به انگلیسی به او تبریک گفت. "اون ته چین را بدین این طرف که اصلا نمیشه ازش گذشت"
مجید با انگشت اشاره به ته چین نشانه رفته بود و با نگاهی گرسنه به شهلا نگاه
میکرد. شهلا هم با بی حوصلگی دیس ته چین را به او داد. شهلا از همان بچگی هم
رفتارش پسرانه بود و همیشه با پسر ها بازی میکرد. بازی مورد علاقه اش فوتبال بود و
تنها جائی که پایش را نمی گذاشت آشپزخانه بود.
هیچ کس از اینکه او تربیت
بدنی را انتخاب کرد و معلم ورزش شد تعجب نکرد، او زندگی در تهران را انتخاب کرد و
هیچ کس جرات نکرد که در انتخاب او دخالت کند. هرگز ازدواج نکرد و همه پذیرفتند که
او زنی است مستقل که تنها زندگی میکند، هر چند عصمت از او به عنوان خواهر ترشیده
مجید نام میبرد. هوا کاملا روشن بود، آگنته و مهرنوش میز را خلوت میکردند که دسر
را بیاورند، من وفرح هم به آنها کمک میکردیم. کیک و قهوه و چای روی میز جای ظرفهای
غذا را پر کرد و ساعت حدود نه بود که کم کم میز را جمع کردیم و بعد از جای دادن
ظرفها در ماشین ظرفشوئی هر کس به شکلی با خودش خلوت کرد. مهرنوش به اتاقش رفت و به
دخترش کاملیا زنگ زد، محسن و مجید به ادامه تخته نرد سرگرم شدند و من و فرح به
کنار آب رفتیم و روی نیمکت سفید نشستیم. ساعت کمی از ده شب گذشته بود هوا هنوز روشن بود.فردا
صبح من نروژ را ترک میکردم و به امریکا بر میگشتم. فرح، شهلا ، مریم و مجید هم دو
روز دیگر به ایران پرواز میکردند، مهرنوش یک هفته دیگر مرخصی داشت و با محسن و آگنته
میماند. خیره شدن به آب در سکوت لذت خاصی داشت، فرح ساکت بود ، نگاهش کردم نور زرد
رنگ خورشید چروکهای صورتش را مشخص تر کرده بود. به حرکت آرام آب خیره شدم، زندگی
جاری بود.
۱۳۹۱ آبان ۲۱, یکشنبه
آن مرد عیسوی بود
اسکندر شهر ما
در شهر ما مردی بود اسکندر نام که عیسوی بود. همه شهر او را می شناختند، همه مردم به مهارت او به عنوان یک شکسته بند ایمان داشتند. هر روز صبح زود مردم از کوشه کنار شهر و روستاهای اطراف بیماران خود را برای معالجه به نزد او می آوردند و ساعتها در حیاط خانه او منتظر میماندند تا او پای شکسته یا دست آسیب دیده آنها را درمان کند. مردم شهر ترجیح میدادند که به جای مراجعه به بیمارستان خود را به اسکندر مسیحی بسپارند. اسکندر مرد بسیار زحمتکشی بود و تمام عمر خود به مردم خدمت کرد. سال اول انقلاب بود که اسکندر درگذشت و مردم بی توجه به دین او، در مراسم ترحیمی که برای او گرفته شده بود شرکت کردند. شرکت مردم در واقع ابراز قدر دانی مردم از زحمات بی دریغ او بود. من هم به آن مراسم رفتم و اولین چیزی که جلب نظرم را کرد حضور یکی از حزب اللهی های متعصب در آنجا بود، حضوری که برایم تعجب انگیز بود. مراسم طبق آیین مسیحیان اجرا میشد و پسر ارشد اسکندر برای ادای احترام به پدرش در پشت میکروفون قرار گرفت تا سخنانی در وصف پدرش بگوید. هنوز اولین جمله اش آغاز نشده بود که آن مسلمان متعصب با صدای بلند فریاد زد " خدا یا خدا یا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار" که حاضرین با اکراه تکرار کردند. و این حرمت شکنی آنقدر ادامه پیدا کرد که من مراسم را با سری افکنده ترک کردم.
۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه
ناقالی
ناقالی گنده گنده
چل رفته پنجا مونده
در یک روز سرد زمستانی، با صداهای نا مانوسی که از
کوچه شنیده میشد در حیاط را باز کردم تا منبع این صداهای نا مانوس را شناسائی کنم.
آفتاب بی رمق زمستان، سایه بدنهای لاغر و فرسوده سه مرد را که در لباسهای کهنه و
مندرس آویزان بودند روی دیوار کاهگلی مسجد پهن کرده بود. آن سه مرد در کنج سه گوشی
که از تلاقی دیوار مسجد و خانه اربابی بوجود آمده بود پناه گرفته بودند که لباسهای
ناقالی به تن کنند. در ذهن کوچک من آنها انسانهائی خاکی بودند که در حال تبدیل شدن
به موجوداتی تخیلی بودند. صدای نا آشنائی که مرا به کوچه کشاند، صدای زنگوله هائی
بود که به پاهایشان میبستند. آن روزها روستائیان بر گردن حیوانات خانگی خود مثل
گاو، گوسفند، بز و الاغ زنگوله های بی قواره فلزی آویزان می کردند، و این مردان چند تائی از
آن زنگوله ها را با رشته های کوتاهی از طناب به پاهایشان بسته بودند که با حرکت
پاهایشان صدای نا موزون آنها مرا به کوچه کشاند. آن سه مرد پاهایشان را با پا
پوشهائی از پوست سیاه بز پوشاندند، بازوها و بالا تنه خود را نیز با پوست گوسفند پوشاندند و در آخرین
حرکت ماسک استوانه ای سیاهی را که از پوست بز بود و سر و چهره آنها را میپوشاند به
سر گداشتند. این همان کلاه ناقالی بود که دو سوراخ برای چشمها و یک سوراخ برای
دهان در آن بود که با به سر گذاشتن آن دیگر آن مردها نه انسانهای زمینی که "نا
قالی" بودند. یکی از آنها که پیش قراول بود چوب دستی بلندی به دست داشت و آن
دو دیگر چوب دستی های کوتاه تری حمل میکردند. حتما قبل از فرو رفتن در جلد ناقالی
لقمه نانی خورده بودند، و این را از دستمالی که کف زمین پهن شده بود میشد حدس زد.
آن که چوب دستی بلند را حمل میکرد قدمی به جلو گذاشت، چوبش را به زمین کوبید و با
سر به آن دو نفر دیگر اشاره کرد که آماده باشند، چند لحظه بعد سه موجود غیر زمینی
که شبیه به هیچ موجود زمینی نبودند به طرف من می آمدند، نمیدانم چرا از آنها نمی
ترسیدم، به آرامی به داخل خانه رفتم، چند قدمی که برداشتم صدای کوبیدن چوب دستی با
صدای زنگوله ها در هم آمیخت و پس از آن صدای سه مرد که با هم آواز سر دادند "
ناقالی گنده گنده، چل رفته پنجا مونده" از در خانه به داخل پیچید. مادرم در
را به روی آنان باز کرد، پا کوبان وارد حیاط شدند، دور تا دور حوض می چرخیدند، پا
میکوبیدند، چوب دستی هایشان را به هم میزدند و در
صدای زنگوله ها می خواندند " ناقالی گنده گنده، چل رفته پنجا
مونده" و من مبهوت این رقص بودم. پس از چند دور که دور حوض چرخ زدند یکی از
آنها که یک کیسه را با طناب به گردنش انداخته بود جلو آورد و مادرم مقداری برنج و
خشکبار در آن ریخت و آنها بی آن که چهره به صاحبخانه نمایان کنند دعا کردند و به
خانه بعدی رفتند تا برای لقمه ای نان این مراسم را تکرار کنند و من هم به دنبال
آنها روان شدم. آنها مردانی بودند که از روستاهای مجاور می آمدند. چهل روز که از
زمستان میگذشت می آمدند و به مردم یاد آوری میکردند که زمستان میگذرد. این سنت از
کجا ریشه گرفته بود نمیدانم ولی آن مردان برای لقمه ای نان این کار را میکردند. آن
روز من گوئی محسور کار آنان شدم و به دنبال آنان تمام محله های قدیمی شهر را گشت
زدم. همراه
آنان به بیگانه ترین خانه ها قدم گذاشتم و هم چون آلیس در سرزمین عجایب شهری را که
در آن بزرگ شدم از نزدیک دیدم. زمان را به کلی فراموش کرده بودم، در دنیای کودکانه
خودم همراه با ناقالی ها به سیر و سیاحت ادامه میدادم که سرما و تاریک شدن هوا مرا
به خود آورد. نزدیک های غروب بود و هوا رو به تاریکی گذاشته بود، لباس گرم و کافی نپوشیده
بودم. کم کم احساس کردم که باید به خانه برگردم ولی نمیدانستم در کجای شهر بودم و
راه خانه کجاست. احساس شدید تنهائی به تنم لرز انداخت. به طور اتفاقی پسر دیگری از
محله ما که از من کمی بزرگتر بود و راه را بلد بود مرا شناخت و با هم به خانه
برگشتیم. وقتی به جلوی در حیاط رسیدم و چهره نگران مادرم را دیدم، متوجه شدم چه
کار اشتباهی کرده ام. آن شب پس از خوردن یک کتک مفصل از فرط خستگی و درد بیهوش
خوابیدم. پنجاه روز از زمستان باقی بود.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۳, جمعه
خواستگاری

خواستگاری
چند روزی بود که مهمان کدخدای روستائی در لرستان بودیم. من و دوستم که هر دو دانشجو بودیم و به خاطر انقلاب فرهنگی و بسته بودن دانشگاهها بیکار شده بودیم در آن روستا کار میکردیم. آن شب بعد از شام احساس کردم خبر خاصی هست. هوا تاریک روشن بود که دیدم یک تراکتور که تریلر آن پر از آدم بود وارد کوچه شد و طولی نکشید که خانه کد خدا مملو از آدم شد. گوش تا گوش اتاق مردها با لباسهای لری نشستند و کم کم متوجه شدم که آمده اند خواستگاری دختر کدخدا. از روستای دیگری آمده بودند و دختر کدخدا را برای پسر چوانی که تازه از سربازی برگشته بود خواستگاری میکردند. بعد از صرف چای یک نفر از طرف داماد صحبت را شروع کرد و بعد از تعا رفات معمول اصل مطلب شروع شد. بیشترین صحبت بر سر این بود که چقدر قند، برنج، روغن و .... به پدر عروس بدهند. این معامله تا پاسی از شب طول کشید و بر روی هر یک از اقلام ساعتها چانه زدند. به توافق رسیدن کار مشکلی بود و گاه گداری کار به قهر میکشید و هیات خواستگاری قصد ترک مراسم را میکرد که با پا در میانی یک میانجی طرفین به مذاکره باز میگشتند. سر انجام به توافق رسیدند که چند کیلو قند و شکر و برنج و روغن و گندم و ... برای خرید عروس پرداخت کنند و صلوات فرستادند، که یکی دق الباب کرد. از پشت در صدای زنی بود که اجازه حرف زدن خواست، زنی سالمند بود از طایفه عروس. بدون اینکه داخل شود از پشت در از پدر عروس خواست که در مورد میزان روغن کمی تخفیف دهد چرا که هزینه سنگینی برای آنها خواهد بود که بعد از کلی تعارف پدر عروس پذیرفت که به مقدار کمتری روغن رضایت دهد و آن هم به خاطر احترام به خویشاوندی با آن زن که ما صورتش را ندیدیم. چند روز بعد که به شهر خودم بر میگشتم در طول راه به این فکر میکردم که عروس و داماد هیچ نقشی در این معامله نداشتند. انقلاب فرهنگی در دانشگاه لازم بود یا در روستهاهای کشور؟
چند روزی بود که مهمان کدخدای روستائی در لرستان بودیم. من و دوستم که هر دو دانشجو بودیم و به خاطر انقلاب فرهنگی و بسته بودن دانشگاهها بیکار شده بودیم در آن روستا کار میکردیم. آن شب بعد از شام احساس کردم خبر خاصی هست. هوا تاریک روشن بود که دیدم یک تراکتور که تریلر آن پر از آدم بود وارد کوچه شد و طولی نکشید که خانه کد خدا مملو از آدم شد. گوش تا گوش اتاق مردها با لباسهای لری نشستند و کم کم متوجه شدم که آمده اند خواستگاری دختر کدخدا. از روستای دیگری آمده بودند و دختر کدخدا را برای پسر چوانی که تازه از سربازی برگشته بود خواستگاری میکردند. بعد از صرف چای یک نفر از طرف داماد صحبت را شروع کرد و بعد از تعا رفات معمول اصل مطلب شروع شد. بیشترین صحبت بر سر این بود که چقدر قند، برنج، روغن و .... به پدر عروس بدهند. این معامله تا پاسی از شب طول کشید و بر روی هر یک از اقلام ساعتها چانه زدند. به توافق رسیدن کار مشکلی بود و گاه گداری کار به قهر میکشید و هیات خواستگاری قصد ترک مراسم را میکرد که با پا در میانی یک میانجی طرفین به مذاکره باز میگشتند. سر انجام به توافق رسیدند که چند کیلو قند و شکر و برنج و روغن و گندم و ... برای خرید عروس پرداخت کنند و صلوات فرستادند، که یکی دق الباب کرد. از پشت در صدای زنی بود که اجازه حرف زدن خواست، زنی سالمند بود از طایفه عروس. بدون اینکه داخل شود از پشت در از پدر عروس خواست که در مورد میزان روغن کمی تخفیف دهد چرا که هزینه سنگینی برای آنها خواهد بود که بعد از کلی تعارف پدر عروس پذیرفت که به مقدار کمتری روغن رضایت دهد و آن هم به خاطر احترام به خویشاوندی با آن زن که ما صورتش را ندیدیم. چند روز بعد که به شهر خودم بر میگشتم در طول راه به این فکر میکردم که عروس و داماد هیچ نقشی در این معامله نداشتند. انقلاب فرهنگی در دانشگاه لازم بود یا در روستهاهای کشور؟
۱۳۹۰ فروردین ۱۹, جمعه
جسم و روح
سه تجربه و یک تصمیم
تجربه اول
ترم اول پزشکی بودم و یکی از سنگین ترین درسها آناتومی بود تشخیص ماهیچه های مختلف بدن، دانستن عملکرد آنها، نام آنها و ....در بخش آناتومی سالن بزرگی بود که طشت های بزرگ پلاستیکی به اندازه وان حمام در چند ردیف چیده شده بود وهر یک از این طشتها مملو بود از یکی از اندامهای بدن که با دقت کالبد شکافی شده بود، روزی که نوبت به مطالعه ماهیچه های صورت رسیده بود دستم را داخل طشت مخصوص کردم و از بین چندین سر انسان یکی را از میان محلول الکل بیرون کشیدم، کله مردی بود که چشمهایش بسته بود برای چند لحظه به یاد هملت افتادم و همان سوالها برایم مطرح شد। این سر چه کسی است؟ آیا یک قاضی بوده است؟ ایا انسان خوشبختی بوده است؟ نام ماهیچه را فراموش کردم و به این فکر کردم که او چه کسی بوده است।
تجربه دوم
یکی از تجربه هائی که بسیاری از دانشجویان به آن علاقه مند بودند طریقه بالزامه کردن اجسادی بود که به دانشگاه برای استفاده دانشجویان اهداء شده بود. با مسئول این کار با چند تن دیگر از دانشجویان قرار گذاشته بودیم که هر زمان جسد جدیدی آوردند علاقه داریم که این کار را مشاهده کنیم. یک روز مسئول آن بخش به ما خبر داد که یک جسد جدید آورده اند و فردا می توانیم به سردخانه دانشگاه برویم و شکل بالزامه کردن را ببینیم. وارد سرد خانه که شدیم جسد مردی تقریبا پنجاه ساله روی برانکاردی فلزی قرار داشت و اولین سوال مسئول از ما علت مرگ بود. کبودی بر روی گردن جسد اولین چیزی بود که نظرم را جلب کرد ولی از فکری که به مغزم خطور کرد ترسیدم و حرفی نزدم. مسئول توضیح داد که مرد خود را حلق آویز کرده است. در حالی که یک آمپول قطور را که به یک مخزن محلول بالزامه وصل بود در رگ بزرگ ران فرو میکرد توضیح داد که این مرد پس از دست دادن همسرش دچار افسردگی شدید بوده و خودکشی کرده و جسد خود را به دانشگاه اهداء کرده است. در حالی که محلول به آرامی در جسد نفوذ میکرد من به این فکر میکردم که این مرد که بوده است و چرا باید مرگ همسرش این چنین زندگی را برایش غیر قابل تحمل کرده بوده است.
. تجربه سوم
در کلاس کالبد شکافی برای هر چهار دانشجو یک جسد بود که هر دو دانشجو نیمی از بدن را در اختیار داشتند و در مدت یک هفته روزی 4 ساعت از نوک سر تا کف پا را طبق جدول کالبد شکافی میکردند. جسدی که من و همکلاسی ام روی آن کار میکردیم زنی بود میان سال و کمی چاق. در طول مدت کالبد شکافی آنچه برای من سوال بود این بود که او کیست و چگونه زندگی کرده است؟ کودکی اش چگونه بوده است؟ چه کاره بوده است؟ اولین بار عاشق چه کسی شده بوده است؟ هر روز این سوالها برایم مطرح میشد و به این نتیجه رسیدم که پزشکی کاری نیست که من به آن علاقه داشته باشم. من به روح انسانها بیشتر علاقه دارم تا جسم آنها و سر انجام تصمیم گرفتم تغییر رشته بدهم. همین
۱۳۸۹ بهمن ۳۰, شنبه
آیا میدانیم چه می خواهیم؟
دیروزـ امروز ـ فردا
روز های سختی در میهنم میگذرد، در بیست و پنجم بهمن 1389 تظاهرات اعتراضی مردم به خون کشیده شد. فردا اول اسفند از طرف جنبش سبز مردم به تظاهرات دعوت شده اند و من نگرانم. نگران ایران و آینده کشورم. در ذهنم خاطرات قیام مردم در سال 57 شکل میگیرد و به احساس آن روزم می اندیشم. من مخالف رژیم شاه بودم ولی طرفدار رژیم مذهبی نبودم، هر بار که به تظاهرات میرفتم تردید عجیبی وجودم را فرا میگرفت و این پرسش که جمهوری اسلامی چگونه حکومتی است ذهنم را مشغول میکرد. همیشه از خودم میپرسیدم آیا این مردم که این شعار را میدهند می دانند چه چیزی می خواهند؟ تجربه این جمهوری نشان داد که " نه آنها نمی دانستند" . از همان اولین روز های پیروزی قیام گروه هائی به نام حرب اللهی سازمان دهی شدند که کارشان بر هم زدن تجمع های نیروهای مخالف بود. آنها با حمله به گروه های مخالف و ضرب و شتم آنها به ایجاد وحشت پرداختند و بعد از خرداد 1360 هزاران جوان صادق در زندانها اعدام شدند و یا در زیر فشار های طاقت فرسا به پدیده ای به نام تواب تبدیل شدند. وحشت بر جامعه حکم فرما شد و کسی جرات اعتراض نداشت. در یک جنگ بی معنی سرمایه های عظیم انسانی و اقتصادی به نابودی کشیده شد.
دیروز تعصب بر عقل حاکم بود
امروز بسیاری از کسانی که همراه این رژیم بودند و در پایه گذاری آن نقش داشته اند، خود زندانی شده اند و طعم زندان و نبودن آزادی را تجربه میکنند. هر چند نسبت به آنچه که در سالهای شصت اتفاق افتاد اصلا قابل مقایسه نیست. من به عنوان یک آزادی خواه با آنها همدردم، و آرزوی آزادی آنها را دارم، هر چند آنها در برابر کشتار دگر اندیشان سکوت کردند. آنها امروز تاوان سکوت دیروز خود را می پردازند.
امروز نتیجه عمل دیروز آنهاست
فرزندان آنها امروز در خیابانها فریاد آزادی سر داده اند و سرود آزادی می خوانند و با سرود آزادی بر لب خونشان بر سنگفرش خیابان جاری می شود.
فردا نتیجه عمل امروز ماست
آیا می دانیم چه می خواهیم؟
روز های سختی در میهنم میگذرد، در بیست و پنجم بهمن 1389 تظاهرات اعتراضی مردم به خون کشیده شد. فردا اول اسفند از طرف جنبش سبز مردم به تظاهرات دعوت شده اند و من نگرانم. نگران ایران و آینده کشورم. در ذهنم خاطرات قیام مردم در سال 57 شکل میگیرد و به احساس آن روزم می اندیشم. من مخالف رژیم شاه بودم ولی طرفدار رژیم مذهبی نبودم، هر بار که به تظاهرات میرفتم تردید عجیبی وجودم را فرا میگرفت و این پرسش که جمهوری اسلامی چگونه حکومتی است ذهنم را مشغول میکرد. همیشه از خودم میپرسیدم آیا این مردم که این شعار را میدهند می دانند چه چیزی می خواهند؟ تجربه این جمهوری نشان داد که " نه آنها نمی دانستند" . از همان اولین روز های پیروزی قیام گروه هائی به نام حرب اللهی سازمان دهی شدند که کارشان بر هم زدن تجمع های نیروهای مخالف بود. آنها با حمله به گروه های مخالف و ضرب و شتم آنها به ایجاد وحشت پرداختند و بعد از خرداد 1360 هزاران جوان صادق در زندانها اعدام شدند و یا در زیر فشار های طاقت فرسا به پدیده ای به نام تواب تبدیل شدند. وحشت بر جامعه حکم فرما شد و کسی جرات اعتراض نداشت. در یک جنگ بی معنی سرمایه های عظیم انسانی و اقتصادی به نابودی کشیده شد.
دیروز تعصب بر عقل حاکم بود
امروز بسیاری از کسانی که همراه این رژیم بودند و در پایه گذاری آن نقش داشته اند، خود زندانی شده اند و طعم زندان و نبودن آزادی را تجربه میکنند. هر چند نسبت به آنچه که در سالهای شصت اتفاق افتاد اصلا قابل مقایسه نیست. من به عنوان یک آزادی خواه با آنها همدردم، و آرزوی آزادی آنها را دارم، هر چند آنها در برابر کشتار دگر اندیشان سکوت کردند. آنها امروز تاوان سکوت دیروز خود را می پردازند.
امروز نتیجه عمل دیروز آنهاست
فرزندان آنها امروز در خیابانها فریاد آزادی سر داده اند و سرود آزادی می خوانند و با سرود آزادی بر لب خونشان بر سنگفرش خیابان جاری می شود.
فردا نتیجه عمل امروز ماست
آیا می دانیم چه می خواهیم؟
۱۳۸۹ بهمن ۲۳, شنبه
جعفر پناهی برلینه 2011

اندیشیدن را نمیتوان ممنوع کرد
فستیوال فیلم برلین امسال برنامه ویژه ای را به جعفر پناهی اختصاص داده است. جعفر پناهی که به جرمی نا معلوم محکوم به شش سال زندان شده است و بیست سال از فعالتهای فرهنگی محروم شده است در نامه خود به فستیوال برلین نوشته است : واقعیت این است که مرا بیست سال از فکر کردن، اندیشیدن و نوشتن محروم کردهاند اما نمیتوانم آرزو نکنم که پس از بیست سال کنکاش عقاید در فضای آزاد اندیشی محو نشده باشد( از نامه جعفر پناهی به فستیوال فیلم برلین 2011 )
با اینکه من کاملا منظور جعفر پناهی از متن بالا را درک میکنم ولی تمام روز به این فکر میکردم که میتوان کسی را از انتشار نوشته هایش به حکم قانون محروم کرد ولی نمیتوان حق نوشتن را از او گرفت. شاید بتوان آن نوشته ها را یافت و از بین برد ولی نمیتوان کسی را به حکم دادگاه از اندیشیدن محروم کرد. میتوان کسی را از ابراز اندیشه هایش محروم کرد، میتوان دهان اندیشمندی را دوخت ولی به هیچ وجه نمیتوان جلوی اندیشیدن کسی را گرفت. اندیشیدن و فکر کردن را نمیتوان با قانون ممنوع کرد. همین
فستیوال فیلم برلین امسال برنامه ویژه ای را به جعفر پناهی اختصاص داده است. جعفر پناهی که به جرمی نا معلوم محکوم به شش سال زندان شده است و بیست سال از فعالتهای فرهنگی محروم شده است در نامه خود به فستیوال برلین نوشته است : واقعیت این است که مرا بیست سال از فکر کردن، اندیشیدن و نوشتن محروم کردهاند اما نمیتوانم آرزو نکنم که پس از بیست سال کنکاش عقاید در فضای آزاد اندیشی محو نشده باشد( از نامه جعفر پناهی به فستیوال فیلم برلین 2011 )
با اینکه من کاملا منظور جعفر پناهی از متن بالا را درک میکنم ولی تمام روز به این فکر میکردم که میتوان کسی را از انتشار نوشته هایش به حکم قانون محروم کرد ولی نمیتوان حق نوشتن را از او گرفت. شاید بتوان آن نوشته ها را یافت و از بین برد ولی نمیتوان کسی را به حکم دادگاه از اندیشیدن محروم کرد. میتوان کسی را از ابراز اندیشه هایش محروم کرد، میتوان دهان اندیشمندی را دوخت ولی به هیچ وجه نمیتوان جلوی اندیشیدن کسی را گرفت. اندیشیدن و فکر کردن را نمیتوان با قانون ممنوع کرد. همین
۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه
شهر من
او کودکی بود...
امروز جوانی به درمانگاهی که من در آن کار میکنم برای درمان مراجعه کرد. هنوز جمله دومش تمام نشده بود که آهنگ صدایش نظرم را جلب کرد، با خودم گفتم او همشهری من است. از زندگی اش پرسیدم و حدسم به یقین تبدیل شد او از همان شهری می آمد که زادگاه من است و در آن بزرگ شده ام. چند کلامی راجع به شهرمان صحبت کردیم و هر دوی ما از این اتفاق نادر متعجب شدیم و خوشحال. روزی که من کشورم و شهرم را در 26 سال پیش ترک کردم او یک ساله بوده و امروز رو در روی یکدیگر در سرزمینی دور که زادگاهمان نیست نشسته ایم. با خود فکر کردم که دنیا چقدر کوچک است. برایش آرزوی سلامت میکنم.
امروز جوانی به درمانگاهی که من در آن کار میکنم برای درمان مراجعه کرد. هنوز جمله دومش تمام نشده بود که آهنگ صدایش نظرم را جلب کرد، با خودم گفتم او همشهری من است. از زندگی اش پرسیدم و حدسم به یقین تبدیل شد او از همان شهری می آمد که زادگاه من است و در آن بزرگ شده ام. چند کلامی راجع به شهرمان صحبت کردیم و هر دوی ما از این اتفاق نادر متعجب شدیم و خوشحال. روزی که من کشورم و شهرم را در 26 سال پیش ترک کردم او یک ساله بوده و امروز رو در روی یکدیگر در سرزمینی دور که زادگاهمان نیست نشسته ایم. با خود فکر کردم که دنیا چقدر کوچک است. برایش آرزوی سلامت میکنم.
۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سهشنبه
جنگ نعمت است( آیت الله خمینی)
رو در رو
در برابرم مردی نشسه است از اهالی عراق؛ با روحی زخمی و جسمی خسته. داستان زندگیش را برایم باز گو میکند از رنجهایش و آنچه که در زمان جنگ ایران و عراق تجربه کرده است سخن میگوید، از بدنهای مثله شده سربازان میگوید، از وحشت بمباران میگوید، از جنایات بعثی ها میگوید. می داند که من ایرانیم و امروز در کشوری که زادگاه هیچ یک از ما نیست، او به عنوان درمانجو و من به عنوان درمانگر رو بروی یکدیگر نشسته ایم. بین ما هیچ دشمنی و کینه ای وجود ندارد. وقتی که میرود بغض سنگینی گلویم را میگیرد ، با خود فکر میکنم آیا به راستی جنگ نعمت بود؟
در برابرم مردی نشسه است از اهالی عراق؛ با روحی زخمی و جسمی خسته. داستان زندگیش را برایم باز گو میکند از رنجهایش و آنچه که در زمان جنگ ایران و عراق تجربه کرده است سخن میگوید، از بدنهای مثله شده سربازان میگوید، از وحشت بمباران میگوید، از جنایات بعثی ها میگوید. می داند که من ایرانیم و امروز در کشوری که زادگاه هیچ یک از ما نیست، او به عنوان درمانجو و من به عنوان درمانگر رو بروی یکدیگر نشسته ایم. بین ما هیچ دشمنی و کینه ای وجود ندارد. وقتی که میرود بغض سنگینی گلویم را میگیرد ، با خود فکر میکنم آیا به راستی جنگ نعمت بود؟
اشتراک در:
پستها (Atom)













